
کسی هنوز هست؟
بسم الله
اینکه بعد از ماهها و بلکه سالها بیام سراغ اینجا و اینجا رو برای نوشتن انتخاب کنم هیچ دلیل خاصی نداره. فقط دوست داشتم بنویسم و دوست داشتم خونده بشم هرچند شاید هیچکس اینجا دیگه گذرش نیفته که بخواد بخونه اما خودم رو دل خوش میکنم به اینکه شاید خونده بشه.
مطلبی که میخوام بنویسم رو هم نمیدونم باید بنویسم یا نه؟ و اینکه چطوری باید بنویسم؟
ماجرا از دو هفته ی پیش و یا شایدم یک سال پیش شروع شد.
حدود یکسال پیش در کشکاکش روزمرگیها با دوستی آشنا شدم که روانشناسی خونده . ایشون استادی داره که از غولهای روانشناسی محسوب میشه و طبق تعریفهای دوستم کارش خیلی درسته ( که البته منم الان به این حرف دوستم اعتراف دارم).
دوستم به فراخور رشته و شغلش و ارتباطش با استادش ، گاهی از من و مشکلم و شخصیتم پیشش حرف میزنه تا اینکه....
هنوز برام عجیب و جالبه. بقول دوستم میگه در تمام این 4-5 سالی که پیش استاد هستم و موارد مختلف رو درمان کردم و ایشون راهنماییم کرده هیچگاه این مورد پیش نیومده بود که استاد بخواد کسی رو از نزدیک ببینه. ولی استاد خواسته تورو ببینه اونم نه بعنوان یک بیمار یا همچین چیزی ، صرفن یک دیدار دوستانه. و بسیار هم پیگیر بوده و هست.( که بعدن توضیخ داد چه منظوری داشته استاد)
و جالبترش حرفی بود که دوهفته بعدش بهم گفت که استاد برخلاف شیوه و توصیه ی همیشگی ش که تا کسی رو از نزدیک ندیدین تحلیلش نکنین ، منو تحلیل کرده بود و چقدر دقیق به خال زده بود.
حرفهای استاد رو نمیتونم اینجا بنویسم.
اما بعد از این ماجراها احساس نیاز شدیدی به دیدارش در خودم حس کردم، هم از سر کنجکاوی که این مرد در من چی دیده که خواسته ببیندم و هم از سر نیاز. چون حس کردم این ادم همونی ه که میتونه کمکم کنه کسی که دقیق بهم پی برده اونم تنها از راه گزارشهای دوستم.
قرار بود این هفته وقت بگیرم و برم به دیدنش اما متاسفانه پنجشنبه مطّلع شدم برای درمان بیماریش جمعه عازم آلمان شد و دیدارش در هاله ای از ابهام و در حالت خوشبینانه ش تا ماه ها بعد ممکن نیست.
حال بدی بهم دست داد.
اشتیاق هرسه مون به این دیدار ، متاسفانه ناکام ماند.
( دعا میکنم سالم بر گرده)
جالب بود که این مرد پیش از سفرش و با اینکه دوستم در مسافرت بوده ، نامه ی مفصلی برای دوستم در مورد من نوشته بود و در کشوی میزش قرار داده بود
مهمترین چیزی که در حرفاش گفته بود این بود که این آدم برای اینکه به اون چیزی که باید برسه باید خودشو بشناسه و به خود حقیقی ش پی ببره ( به اصطلاح علمی ش باید تحلیل بشه) و این سخت ترین قسمت ماجراست.
من از خودم میترسم
از مواجهه با خودم میترسم.
با تمام این تفاسیر حرفهای استاد ، غم سنگینی و حسرت بزرگی به دلم گذاشت ، حسرت اینکه در تمام این سالهای عمرم ، نیروها و استعدادهایی که درونم به ودیعه نهاده شده ( از جمله اونچه که استاد اشاره کرده و نمیتونم بگم ) رو بر باد دادم و حالا در چهارمین دهه ی عمرم نمیدونم چقدر میتونم تلاش و تکاپو داشته باشم.
کاش چندروزی دیرتر میرفت این مرد.
دلم قهوه خوردن در کنارشو خواست و شنیدنش.
افسوس میخورم.
کسی بود که حس میکنم میتونست دفینه های درونم رو بیرون بیاره ، کسی که میتونست راه نما م باشه.
میتونست منو برسونه به اون چیزی که هنوز پیداش نکردم
حرفهاش خیلی تکونم داده و به همم ریخته.
حال آدم مغبون و گیجی رو دارم که وسط یک بیابون افتاده و گم شده.
هنوزم نمیدونم چرا اینجا رو انتخاب کردم برای نوشتن.
بسم الله الرحمن الرحیم
چند روز پیش بنا به موضوعی که پیش آمد کرده بود ، مروری داشتم بر مطالب وبم و لاجرم خاطراتی برایم مرور و تداعی شد.
خاطرات پنج سال وبنویسی .
وبلاگی که با توصیه های دوستم - دوستی که خودش خیلی زود از جمع وبنویسان جدا شد - در اخرین سال دوره ی کارشناسی باز کردم و تا اکنون ، کم و بسیار ،کوتاه و بلند ، ساده و مغلق ،نظم و نثر ادامه یافت.
خاطرات زیادی در دل این وب برایم نهفته است.
از انچه که آموختم تا آنچه که نوشتم ، از شعر و نثر و نقد و دلنوشته ها.
خاطره ی آن قدم زدن غریبانه ام که پستی را به ارمغان آورد که بسیاری را با من همراه کرد.
نقدی که نوشتم و خاطرات عراقم را بازگو کردم.
تحلیل هایی که گاه با نیش و نوش همراه بود.
و اما مهمترین خاطرات وبلاگم به ادمهایی بر میگردد که از این رهگذر با ایشان اشنا شدم ، دوست شدیم ، صمیمی شدیم ، خندیدیم ، قهر کردیم ، رنجیدیم، نگران شدیم ، همراه شدیم ، مهمان شدیم و گاه چنان دوستانی صمیمی تر از دوستان واقعی گشتیم.
خاطره ی سفر دوست کرمانشاهی ام به مشهد تا دیدار یار دامغانی و دیدار دوست تهرانی و خرید و کوهسنگی رفتنم با او و یا مهمان نوازی کم نظیردوست شمالی ام و هدیه هایی که ازایشان گرفتم.
هرچند اکنون از آن بسیار هیچکس نمانده است.
یکی بخاطر مشغله اش ، دیگری بخاطر بدبینی اش ، یکی بخاطر خستگی اش و تکراری شدن و آن دیگری بخاطر یافتن دوستانی جدید و بهتر و هریک به دلیلی.
اما خاطرشان بامن مانده است هنوز و تا ...
خاطره های تلخ و شیرین وبلاگم برایم زنده است هرچند سعی میکنم کمتر به انها بپردازم.
یاد تلخ ترین خاطره ام می افتم ، آن نوجوانی که از من بتی ساخته بود و مرا شرمسار محبتهایش میکرد اما من ...
هنوز گاه سر میزنم و مثل همیشه سراغ " مطالب دوستان " میروم به امید اینکه جایی نوشته ای دیگر از دوستی قدیمی بخوانم و یا جایی ببینم یادی ، به کنایه و یا مستقیم از ان جمع قدیمی شده است.
یاد خاطره هایی می افتم که ذکرم در وبلاگ دوستی می امد و میگفتیم و میخندیدیم و گاه میرنجیدیم.
یاد دوستی می افتم که همیشه به او میگفتم هرگاه به دوستی مشترک رسیدی ، واجب است از من غیبت کنید و بعد به من بگویی تا سرشار بشوم از شناخت!
های راستی کجایی؟ خوبی؟؟؟ هنوزم غیبتم میکنید؟
یاد آن خواننده ی پروپاقرص افتادم که بدون اینکه خودم خبر داشته باشم ، و حتی بیشتر از سایر رفقای وبلاگی ، انتظار به روز کردن وبم را داشت و من متعجب که حتی در این اواخر که عملن وبلاگم تعطیل بود ، او پیگیر بود.
بهرحال از آن دوستان دیگر تقریبن اثری نمانده است و حتی نمیدانم روزی دوباره ، ولو به اشتباه و یا تصادف گذرشان به وبلاگ ویا وبلاگ من می افتد یا نه، اما اگر میخوانیدم هنوز، بدانید یادتان هنوز در دلم هست و دعا گوی خوبیهایتان هستم ، هرچند رنجور از بی مهری هایتانم ، ار رفتنتان ، از بی وفاییتان.
مثل بسیاری دگر از مواقع با سخن حافظ عزیزم تمام میکنم:
یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
همزمان با ایّام شهادت حضرت خاتم الانبیا صلّی الله علیه و آله وسلّم
و
شهادت کریم اهل بیت حضرت امام حسن محتبی علیه السلام
و
نیز شهادت رئوف اهل بیت حضرت امام علی ابن موسی الرضا علیه آلاف التحیة والثنا ،
"اذان ولایت" ،تقدیم میشود.
.
این اذان در قالبی جدید و در فضای موسیقی ایرانی ارائه شده است و از آدرس زیر میتونین دریافتش کنین.
امید آنکه مقبول مردم صاحب نظر فــُتد
پاینده باشید
یاحق
بسم الله
در طیّ ایام دهه ی اول محرم و عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام چند تا نکته نظرمو جلب کرد که به اختصار مطرح میکنم تا هم خودم عامل باشم و هم کمی از فضای نوشته های پوچم فاصله بگیرم و هم اینکه ان شاالله مفید دوستان باشه هرچند رفقا از بنده خیلی جلو تر هستن:
نکته اول: امام سجاد علیه السلام در وصیتی به امام باقر علیه السلام میفرمایند:
"إیـّـاک والظّلم لمن لا ناصر له علیک غیر الله "
"بر حذر باش از ظلم به کسی که در برابر تو ناصر و یاوری غیر از خدا ندارد"
حجة الاسلام صرّافیان در مورد این عبارت میفرمودن یکی از مصادیق مهم و مغفول این حدیث ظلمهای خانوادگی و از جمله ، ظلم همسرها نسبت به هم هست.
مثلن گاهی مرد ( یازن) به نحوی همسرش رو می آزاره در حالیکه اون زن ( یا مرد) بخاطر حفظ آبروش یا حجب و حیا و یا ... نمیتونه شکایتشو پیش کسی غیر از خدا ببره و مجبوره صبوری پیشه کنه و فقط به خدا شکایتشو ببره. پس باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم تا مشمول این حدیث حضرت نشیم.
نکته ی دوم: یکی از مطالبی که معمولن در این ایام میشنویم و خودش مصیبتی بزرگ محسوب میشه ، پیراهن ِ کهنه طلبیدن حضرت ثارالله ( و طبق برخی نقلها پیراهنی که مادرشون در نظر گرفته بودن ) قبل از رفتنشون به جنگ هستش که گاه اینطور هم گفته میشه که از حضرت چرائی ش هم پرسیده شده و حضرت فرمودن بخاطر اینکه بدنم بعد از مرگم عریان نمونه .
وقتی این حکایت رو کنار وصیت حضرت زهرا سلام الله علیها مبنی بر اینکه جنازه شون رو درتابوت بگذارن و تشییع کنن تا نامحرمی برجستگیهای بدنشون رو نبینه ( با علم به اینکه شب دفن میشن ) قرار دادم به حساسیت شدید اهل بیت نسبت به مقوله ی حجاب بیش از قبل متوجه شدم. و نکته اینکه این مطلب اصلن اختصاصی به بانوان نداره همونطور که پیرهن کهنه طلبیدن اباعبدالله اینو نشون میده.
چیزی که متاسفانه این روزها به شدت داره قبحش شکسته میشه و بعد از حجاب بانوان ، حجاب آقایون هم به شدت متلاشی شده.
نکته ی سوم : هممون شنیدیم حضرت اباعبدالله شب عاشورا رو از سپاه کفر مهلت گرفت تا بتونه به نماز و قرآن و مناجات بپردازه ، حجة الاسلام روح نقل میکردن که :
" دوست طلبه و فاضلی دارم ، ازش پرسیدم اگه بدونی امشب شب آخر عمرته چه میکنی؟؟!
گفت که: تمام کتاب دفترا رو میبندم و میشینم یک دل سیر برای امام حسین علیه السلام گریه میکنم...."
خداوند مارو از عاملین به فرمایشات ائمه و بزرگان دین قرار بده
از دعای خیرتون محروم نفرمائید
یاحق
بسم الله
ظهرگاه ، ظهر یک روز پائیزی، خسته از خودم ، رو به بیرون شدن از خویش ، در پی پنجره ای ، از خانه بیرون زدم
مقصدم ، کتابفروشی بود و نیــّـتم گشتن و خریدن
در یک ظهر پائیزی ، تنها ، تنهای تنها ، چنان بسیاری از ایام و روزگارانم
تنها و شبح وار در میان کتابها ساری شدم .
هدیه ای برای دوستی خریدم و کتابی برای خودم. از قبل به هدیه اش اندیشیده بودم ، همیشه سعی کرده ام به هدیه هایی که میدهم فکر کنم هرچند گه گاه انتخابهایم در عنوان کتابها اشتباه بوده اما از اینکه بی تأمل هدیه ای بدهم یا بگیرم ناراحت میشوم.
هنوز تشنه بودم
تشنه ی گشتن و گشتن در سایه ی تنهائی ام
دنبال دفترشعری از شاعری جوان ، در خیابانها به گشتن پرداختم تا گذرم به کافه کتاب آفتاب افتاد.
اینجا هم نداشتش، وقتی خواستم خارج بشوم، خسته از یک خلأ تلخ ، یک بی وزنی آزاردهنده ،شوق نشستنم گرفت. در میانه ی انبوه دوستانم، تنها دوستان همیشگی این ایامم ـ کتابها ـ نشستم

کافه کتاب آفتاب ، واقع در بازارچه ی کتاب"سرای اهل قلم" در خیابان دانشگاه مشهد
به نوشیدنی ای گرم خودم را مهمان کرده ام و داستانی کوتاه از مندنی پور در زیر نوای کاروان استاد بنان میخوانم
داستان حیرانی و سرگردانی سربازی در گوراب که در نهایت....
چه هارمونی عجیبی شد: سربازی در کافه مشغول خواندن سربازی دیگر و شنیدن آوایی که در پادگان آموخته و خوانده بود
گویی اینجا همه چیز دست به دست هم داده تا پذیرای این سرباز باشد.
حال غریبی ست. دوست دارم ساعتها بنشینم و تنهائی ام را ورق بزنم.
چند دختر جوان و پسرکی پشت سرم نشسته اند و گپ میزنند و گاه صدای خنده های بلندشان به گوش میرسد
حوصله ی شنیدن حرفهایشان را ندارم. حوصله ی شنیدن هیچ چیزی را ندارم.
اصلن دلم نمیخواهد بشنوم
اصلن نیامده ام که بشنوم
" نداجان نباید این کارو میکردی...سعیده جان از اول با فلانی نباید.... نیما ...و...و...."
نه
نمیخواهم بشنوم
حوصله شان را ندارم
دوست دارم بنشینم
باید بنشینم
باید بخوانم
و در زیر نوای کاروان بنان زمزمه کنم:
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم که غمی دارم
.
.
نه حبیبی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تورا جویم
.
.
.
تنها ماندم....تنها رفتی
یادداشتی در سوم آبان ماه در کافه کتاب آفتاب
** عنوان مطلب از بیتی از مهدی فرجی:
در خودم هرچه فرو رفتم و ماندم کافی ست
رو به بیرون شدن از خویش دری میخواهم
میخانه ی بی خواب صفحه 83
بسم الله
بعد از یک چلّه ، یک چلّه ی ناخود خواسته ، یک هجرت اجباری ، بر میگردی به شهرت ، به کوی و برزنت ، به خلوتگاهت ، به آغوش کسایی که دوسشون داری ، اما....
قبل از اینکه پا از هجرتگاهت بیرون بذاری کلی شوق در سر میپرورونی ، از دیدار عزیزان گرفته تا حتی درو دیوار اتاقت ، از گردش با دوستان تا نت گردی اما...
وقتی پا بر رکاب اتوبوس میذاری حس میکنی یک چیزی کم داری، وقتی به جاده نگاه میکنی بیشتر احساس کمبود میکنی
وارد شهر که میشی ، چشم میدوزی به در و دیوار و هی زور میزنی تا...
به گنبد طلا که نگاه میکنی دنبال حالی میگردی اما... خودتو حواله میدی به وقت زیارت هرچند ته دلت هیچ اطمینانی به اون لحظه هم نداری
عجیبه
میرسی سر کوچتون اما دقیقن مثل همیشه ، انگار نه انگار که روز پیش شوق دیدنش رو داشتی ، قدم میزنی و میری خونه ، انگار از سرکار هرروزه برمیگردی
آه
حال غریبی ه
کم دارم ، یک چیز مهم رو، " شوق دیدار" رو کم دارم
حس خوشحالی بازگشت به وطن رو ندارم
بعد از 40روز بر میگردی اما میبینی همه چیز برات غریبه است
همه چیز رنگ مبهم ِ ناشناسایی داره
حتی عزیزات
و تو در این لحظه تصمیم میگیری برای دیگران ، لحظاتی زندگی کنی
بی خبر زنگ خونه رو بزنی و مادرتو غافلگیر کنی و اشکای مهربانی ش رو نظاره گر بشی
سعی میکنی بخندی و خودتو خوشحال نشون بدی
اما
همه چیز برام غریبه
قبل از برگشت با دوستان از نت میگفتی و هجرانش اما وقتی مینشینی پاش میبینی غریبه است برات
حالی برای خوندنش نداری ، برا چرخ زدن دراون حسی نیست
تنها به نگاه گذرا و سرسری به ایمیلها و پیامها بسنده میکنی
بگذریم
حال غریبی ست
انگار متعلق به اینجا نیستم
.
.
.
سلام به دوستانم
بعد از 40 روزی برگشتم مشهد و باز دوسه روز دیگه میرم تا 20 روزی بعد
خاطرات و درسهای زندگی در پادگان بماند برای بعد اما مهمترینش در یک جمله اینه:
" آموزش قطع تمام تعلقات"
از بزرگوارانی که به یاد حقیر بودن بینهایت سپاسگزارم
پاینده باشید
یاحق
بسم الله

امروز در اندیشه ی آنم که بی عشق چرایم؟؟
گویم که دلا بی می و معشوق ، کجایم؟
اندوه گسارم که از عشق چه دارم،
جز جام تهی از می مینا و شرابم؟
ای عشق: که از کشتن معشوق به پایی،
من منتظر خنجر سوزان تو آیم
عشقی که جهانی همه مدهوش تو گشته
برگو که چرا بیتو چنین مست و خرابم؟!
هرکس به امیدی سخن وصف تو گوید
جز من که ندانم سخنم را به چه رانم!
هرکو که بدیدم همه در گیر تو گشته
من گیر تو ناگشته در این گیر چرایم؟
عشقی و نمی بر همه آفاق فشاندی
من تشنه لب یک نم دریای تو باشم
ای عشق که خون دل عشّاق خورانی
خون دل من نوش که بی عشق چه پایم؟
"تنها" که کنون منتظر رای تو باشد
در محکمه ی ظلم تو برگو که چه رایم؟
مردادماه 1389
ـ عنوان پست برگفته از شعری از مرحوم رهی معیری:
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
آهنگ وبلاگ: تصنیف " آیینه" از آلبوم " سخنی نیست" اثری متفاوت و زیبا از "علی قمصری" با شعری از استاد " هوشنگ ابتهاج"

بسم الله
دوست واژه است
واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است
دوست نامه است
نامه ای که از خدا رسیده است
نامه ی خدا همیشه خواندنی ست
توی دفتر فرشته ها
واژه ی قشنگ دوست ماندنی ست
دوشنبه ی هفته گذشته توفیق شد و دوست بزرگواری که در این فضای مجازی افتخار آشنایی ش رو پیدا کردم ، رو ملاقات کردم.
ساعت 1.30 ظهر در صحن جامع رضوی مقابل باب الجواد (ع) هم رو دیدیم. همانی بود که در عکسش دیده بودم با همان سادگی و صفایی که در نوشته هایش هست.
بعد از خوش و بش سوار ماشین شدیم و به پیشنهاد بنده ، رفتیم شاندیز و ناهار رو در رستوران ارم (جوجه کباب ) خوردیم. البته کمی دیر شد اما ....
رستوران ارم شاندیز
بعد از صرف ناهار برای قدم زنی پارک وکیل آباد رو انتخاب کردم.
گشتی در این پارک با صفا در کنار جمال باصفا ، سرسبزی درختان و سرود آب و... همه چیز دست به دست هم داد تا عصر دل انگیزی برام رقم بخوره.
صحبت از عشق و موسیقی و کار و درس و شعر و ....
تک بیت گوییهای جمال و موسیقی اشرف زاده و همایون و ...
در وکیل اباد که بودیم گفتم جمال ، فلان وبلاگ نویس وقتی دوستش اومده بود مشهد در خاطراتش نوشته بود از فلان پاساژ به فلان پاساژ رفتن و از خرید و بازار گردیشون گفتن اما من تورو از این پارک به اون پارک میبرم، اگه دوست داری بریم بازار ، گفت طبیعت رو عشقه
گفتم به شرط حیات و ... ان شاالله اواخر مرداد میام کرمانشاه و گفتم و گفت و گفتیم
حدود ساعت 6 از وکیل آباد زدیم بیرون و به سمت پارک ملت رفتیم تا سوار ترن هوایی یا اسکیت بشیم و این وسط جمال فقط حق داشت : " نظر مثبت خودش رو اعلام کنه" ( اینم از دیکتاتوری میزبانی بود)
سوار ترن شدیم و خداروشکر اونقدرها هم که رفیقمون خودش میگفت نترسید.
و ساعت 7.45 در ورودی صحن جامع از هم خداحافظی کردیم.
برای من روز خوبی بود.
جمال جان ممنونم
ادامه مطلب چند عکس از این گردشمون گذاشتم ، رمز ادامه مطلب: رمز کافه دوستان
ــ شعر مطلع از عرفان نظر آهاری
بسم الله
چندان مطالعه ای در زمینه های روانشناسی ندارم پس خیلی علمی در مورد "هیجان" نمیتونم حرف بزنم اما همنیقدر میدونم همه مون به "هیجان " نیاز داریم ولو اندک.
هیجان دیدن یک مسابقه ی ورزشی ، هیجان دیدن یک فیلم ترسناک ، هیجان همبازی شدن با بچه ها ، هیجان دویدن، دوچرخه سواری ، فوتبال و والیبال و پینگ پنگ و ...
پنجشنبه شب چند هفته پیش یکی از رفقای دوره ی دانشگاه ، از کاشمر اومده بود، و ساعت 8.30 شب باهام تماس گرفت و گفت امیر میخوام برم آزادشهر ( منطقه ای در مجاورت پارک ملت مشهد) چیزی بگیرم ، اگه وقت داری بیا هم ببینمت هم چرخی بزنیم و هم گپی.
ساعت 9.30 هم رو دیدیم و خریدش رو انجام داد و بعد شروع به قدم زنی در پارک کردیم تا اینکه سخن کشید به چرخ و فلک بزرگ پارک ملت که خودش نمادی شده تا توی پارک گم نشی و بعد دوستم شروع کرد به خاطراتش از سوار بازیهای پارک شدن از جمله "ترن هوایی" و "اسکیت" ( بازی به شکل U که بعد از اینکه ارتفاعی در حدود 20 - 30 متر از زمین میگیره یکباره رها میشه و بعد از چنددور تاب خوردن می ایسته)

خلاصه ش ایشون با آب و تاب از ترس و هیجانی که تجربه کرده بود تعریف کرد و دلمان بسی آب رفت و گفتم بریم.
با تعجب پرسید بریم؟!
گفتم پس چی؟ فکر کردی میترسم؟؟؟ درسته بچه مثبتم اما شر و شوریمم سر جاشه ها
گفت اونکه بعله
خلاصه ش رفتیم تا سوار بشیم و به پیشنهاد بنده در نوک نوک نشستیم تا ترس بیشتری رو تجربه کنیم که البته دوست بزرگوارم کمی ترس داشت.
خلاصه ش کنم ، جای دوستان خالی ، وقتی دستگاه رها شد برای چند دقیقه از عمق وجودم ، از سراوج هیجان ، جیغ زدم، فریاد زدم و به معنای واقعی کلمه لذت و هیجان و فریاد رو تجریه کردم
مدتها بود اینطوری بهم خوش نگذشته بود.
کلی اونشب از دوستم تشکر کردم
واقعن انرژی ه خوبی این بازی بهم داد
پیشنهاد جدی میدم دوستان "هیجان " رو در هر شکلی که میتونن تجربه کنن
ما بهش نیاز داریم
عکسای مربوط به اونشب که توسط دوربینهای خود دستگاه گرفته شده رو در ادامه مطلب میتونین ببینین
آهنگ وبلاگ: قطعه ی " توماهی و من ماهی این برکه ی کاشی " با صدای حجت اشرف زاده و شعر زیبایی از "علیرضا بدیع":
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و یاقوت به آفاق بپاشی!
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را نخراشی..
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!
اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..
بسم الله
خدا رحمتش کنه، با اینکه 7 ماه بیشتر درکش نکردم اما هنوز که هنوزه بعد ده سال جای خالیش رو حس میکنم.
شهریور 83 بود که به پیشنهاد داداشم رفتم پای منبر حاج آقای باقری رحمة الله علیه و این رفتن شروعی بود برای 7 ماه زنده بودنِ من تا نوروز 84 و شب شهادت حضرت رسول اکرم و امام حسن مجتبی علیهما السلام که حاجی پرکشید و رفت.
از اون زمان تا بحال هنوز نتونستم بدیلی براش پیدا کنم.
از شاگردای مرحوم علامه امینی بود و از رفقای صمیمی ه علامه جعفری و حرفاش حرف دل بود و لاجرم بر دل مینشست.
یادش بخیر، ایشون نقل میکرد و من نقل به مضمون میکنم که:
"در دوران طلبگی رفیقی داشتیم که باهم صمیمی بودیم و منزلشون رفت و آمد داشتیم.
ی بار که ناهار(یا شام) اونجا بودیم بعد از تموم شدن غذا این رفیقمون شروع کرد به شوخی با باباش و قلقلک دادن باباش . اینقدر بابا ش رو خندوند که اشکای بنده خدا در اومد و در همون حال دعا کرد که "خدا اونقدر بهت بده که در راهش خرج کنی" ( و گویا این رویه ی اون دوستشون بود)
حاجی نقل میکرد که این قضیه گذشت تا اینکه ما دوتا برای تبلیغ رفتیم امارات ( اسم شهرش یادم نیست ).
ی شب در مسجد مشغول نماز بودیم که یک آقایی اومد و خلاصه ش دقایقی بود و رفت تا اینکه شب بعد اومد و با ما سر صحبت رو باز کرد.
چندروز بعد مارو دعوت کرد منزلش که فهمیدیم ایشون کارخانه ی تولید پارچه توی اروپا(گمونم آلمان گفتش حاجی ) داره و تاجر ه و خلاصه ش آدم بسیار متموّلی بود."
سرتون رو درد نیارم حاجی میگفت:
"اون بنده خدا فرزندی نداشت و از این رفیق ما خیلی خوشش اومد و خلاصه ش ایشون رو وصی خودش قرار داد .
حاجی نقل میکرد چند سال بعد این دوستمون در زمان آیت الله بروجردی لباس چندهزار طلبه رو تقبل کرد.
خلاصه ش همه ی اینا صدقه سر همون دعای پدر بود."
*****
خدا رحمتش کنه بعد از نقل این ماجراش، با اینکه تو خونمون خیلی ارتباط بوسه ای مرسوم نیست، سنت شکنی کردم و البته با توجه به خـُلق بابام، این دستور رو روی تاج سرم ـ مادرم ـ پیاده کردم.
بچه تر هم بودم و غرورم کمتر و آخ که چقدر تاثیرشو همون موقعا در زندگیم میدیدم.
هرچند متاسفانه بزرگتر شدم و ...
ولی هنوز هم گاهی ، بی خجالت از دیگران، مخصوصن جلوی خواهرزاده ها، زیر چشم غره های آبجیا و خنده ها و غرولنداشون که "خودتو لوس نکن" " ته تغاری" و ... مادرمو محکم بغل میکنم و هرجاشو که دستم برسه غرق بوسه میکنم و چقدر اون روزها روزای خوبی میشه اگه که با کارای دیگه م خرابش نکنم.
شما هم امتحان کنین.
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن
بسم الله
گمونم روز اول یا دوم حضورمون در کربلا بود که محمد تعریف میکرد سر ِ جا بین یک ایرانی و یک افغانی اختلاف میشه ، ماجرا این بوده که ایرانی ه جاشو به افغانی ه میده تا دورکعت نماز بخونه و بعدش دوباره بشینه سرجاش اما افغانیه دبّه میکنه و دعوا میشه و افغانی ه شروع میکنه به بدوبیراه گفتن به ایرانیها و اینکه شما و حکومتتون جوونای مارو میکشین (منظورش قاچاقچیا بوده گویا) و از این حرفا و درخلال صحبتش به رهبر هم می توپه.
اینجوری که محمد تعریف میکرد با اینکه اول دعوا بین دونفر بود اما باتوجه به بلند شدن صدای افغانی ه و طبق نظر محمد بلند گفتن اسم آقای خامنه ای ، ایرانیهای دیگه هم وارد ماجرا میشن و باهاش دهن به دهن میکنن تا اینکه نهایتن از اونجا بیرون میندازنش.
محمد میگفت یک پیرمرده به افغانی ه گفته: " شانس آوردی توی حرم هستیم و گرنه جوونامو میفرستادم گوشمالیت بدن"
یکی دیگه بهش گفته بوده:" تو اصلن دهنتو آب کشیدی نام آقا رو میاری؟"
در طول مسیر عکسای زیادی از آقای خمینی (ره) و آقای خامنه ای دیدم. برخورد خاصی ندیدم جز موقعی که روز دوم پیاده روی برای ناهار دوتا جوون عراقی (گمونم اهل بصره) کنارمون نشسته بودن و نوشته ی روی کاوری که کاروان بهمون داده بود و یک جمله از آقای خمینی (ره) روش بود رو با دقت خوند و یک تأیید ضمنی کرد.
نحن فی الحصار ابناء الرمضان و فی القتال ابناء المحرّم
یکی از بچه ها تعریف میکرد که یکی خم شده و عکس آقای خمینی (ره) که پشت کوله ش بوده رو بوسیده.
در کل نگاه افراد اونجا که از کشورهای مختلف بودن نسبت به ایران و حکومتش مثبت بود.
نکته ی دیگه این بود که علاوه بر نگاه مثبتشون به ایرانیها احترام زائدالوصفی برای مشهدیها قائل بودن ، ماهم از این نکته استفاده (شما بخونین سوء استفاده ) میکردیم . :d
هرجا میگفتیم ایرانی ، مشهد الرضا (ع) ، احترامها دوچندان میشد و معمولن برخوردا به اینصورت بود که ابتدا یک " یا علی ابن موسی الرضا" یا " السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا" یا همچین چیزی میگفتن و بعد هرکدوم به نوعی میگفتن التماس دعا، مارو پیش آقا یاد کنین و همچین حرفایی....
موضوعات مختلفی توی ذهنم برای نوشتن میچرخید اما بی مناسبت ندیدم به مناسبت دهه فجر این تکه از خاطرات سفرمو بذارم
هنوز برای تحلیل درست از دولت جدید بویژه در اقتصاد و سیاست ، با توجه به میراث مخروبه ای که بدستشون رسیده ، معتقد به صبرم اما اگر از دولت نهم با کمال انزجارم فقط یک چیزشو قبول داشتم: سیاست خارجی ش ، (و از دولت دهم هم که بگذریم) ، از این دولت جدید تا الان فقط یک چیزشو اصلن قبول ندارم و اون مسائل فرهنگی ش. چرائیش و مصادیقش پست جداگانه ای میطلبد که فعلن بگذریم.
امیدوارم رهبری و مراجع جلوش رو بگیرن وگرنه ثمره ش علاوه بر افزایش انحطاط روز افزون ظهور مجدد دولت نهم و دهم خواهد بود.
آهنگ وبلاگ : تصنیف "سپیده" (ایران ای سرای امید) با آهنگسازی استاد محمدرضا لطفی و شعری از استاد هوشنگ ابتهاج و صدای استاد محمدرضا شجریان از آلبومی با همین نام
میلاد حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و امام جعفر صادق علیه السلام رو تبریک میگم
امام صادق(ع) از رسول اكرم نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:
(نضّرالله عبداً سمع مقالتى فوعاها و حفظها و بلّغها من لم يسمعها فرب حامل فقه غير فقيه ورب حامل فقه الى من هو أفقه منه)
خدا, خرم و شادگرداند كسى را كه سخنم را بشنود و آن را حفظ كند و به آنان كه نشنيده اند, برساند;
زيرا چه بسيار حاملان فقه و مبلغان فقه كه خود, فقيه نيستند و چه بسيار حاملان و مبلغان فقه كه به فقيه تر از خود, فقه را مى رسانند.
حضرت حافظ (ره) فرمود:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
مرحوم مرشد چلویی (ره) فرمود:
در میخانه که باز است چرا حافظ گفت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
حقیر گفتم:
دوش دیدم که ملائک در این خانه زدند
ذکر حیدر بگرفتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
شعر حافظ بشنیدند و به میخانه زدند
ای که گفتی زچه رو حافظ دیوانه سرود
که ملائک در این باب کریمانه زدند؟
ای که گفتی در میخانه که باز است چرا
دوش دیده ست ملائک در میخانه زدند؟
گرچه حافظ غزلش معرفت جانان است
قرعه ی فال بنام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را صلح بنه
چون که حافظ نشناسند به ویرانه زدند
می و میخانه که حافظ ز درش میخوانَد
عارفان بر در آن ساغر شکرانه زدند
حرم وصل خداوندی ِ جانانه ی ماست
کاندر آنجا سخن از باده ی مستانه زدند
چون که قرآن شنوی نکته ی رندانه شنو
" اُدخلوا الباب " به این هاتف دیوانه زدند
آن شنیدی که به هر" بیت" ، دری باید جست
" اُدخلوالبیـت من ابواب" حکیمانه زدند1
خانه بی باب نباشد سخنم را بشنو
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
خانه و بتکده و میکده و میخانه
همه شعریست کزآن خانه ی شاهانه زدند
در میخانه که حافظ سخنش را بسرود
رمز عشقیست کزآن حیدر دُردانه زدند
رمز عشقی که نبی گفت منم شهر حـِکــَم
شهر علمی که علی را در آن خانه زدند
شهر حق را که بُوَد میکده ی حافظ ها
باب آن شهر یکی حیدر فرزانه زدند
چون ملائک همه از فیض علی بر پایند
بهر آدم ز علی اذن جداگانه زدند
چون که أسماء ز حیدر بشنیدند ، به وجد،
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح فتاد
این سخن را به نجف تحفه ی شاهانه زدند
گرچه حافظ بگشاد از رخ اندیشه نقاب
لطف حیدر ، دل هاتف ، به نجف شانه زدند
1 - "بیت" به معنای منزل می باشد در این بیت .
عبارت "اُدخلوا البیت من أبواب" به معنای " به خانه از درش وارد شوید" بر گرفته از آیه 189 سوره بقره :
" وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ "
"و در خانه ها از درهاى آنها وارد شويد! و به تقواى خداوند عمل كنيد كه اميد است در اين صورت به فلاح و رستگارى فائز آئيد"
پس نوشت:
.... بعد از زیارت حضرت امیر (ع) قسمت بالاسر حضرت رفتم تا هم استراحتی بکنم و هم زیارتنامه ای.
چند لحظه ای به سکوت گذشت که ناخود آگاه یاد شعر حافظ و ایراد مرشد چلویی(ره) افتادم:
در میخانه که باز است چرا حافظ گفت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
ایده ی گفتن شعری در جواب این بیت تقریبن از یک ماه پیش و پست خانم حیدری ، بعد چند سال ( که در چند سال پیش جوابیه ی ناقصی نوشتم) دوباره در سرم میچرخید، اما درست از همون موقع که همزمان بود با زمزمه های این سفرم ، چیزی درونم میگفت اگه چیزی قراره بیاد ، نجف میاد.
در همین فکر بودم که خودم از فکرم شرمنده شدم و احساس کردم که دارم به نوعی حضرت رو در رودربایستی یا یک همچین چیزی قرار میدم و خندیدم و منصرف شدم.
اما نتونستم فکرمو کامل منصرف کنم ، این بود که حس کردم داره چیزی به زبونم میاد. با شک و تردید تکه کاغذی که در ته جیبم مونده بود رو در آوردم و شروع کردم به نوشتن..... ( فرازی از یادداشتهای سفرم)
پس نوشت دوم: علت انتخاب این حدیث اینه که این شعر به حساب شاعرش گذاشته نشه .
کاظمین:
نخلستانهای عراق در مسیر نجف:
مسجد کوفه ، پنجشنبه عصر:
جلوه های حضور و اخلاص:
آب و دستمال کاغذی نذری جهت زائرین، البته اونایی که وسعشون نمیرسید با آب معمولی از زائرین پذیرایی میکردن.
اینجا محله های حاشیه ای شهر نجف هستش:
دختر بچه هایی در حال معطر کردن زائرین، با اینکه عطر نداشتن از "مام" استفاده میکردن:
خاکساری زن عرب که حاضر شد بجای چهارپایه روی سرش خرماهای نذری رو بذارن این صحنه خودمو خیلی درگیر کرد:
ماساژ زائرین پیاده جهت رفع کوفتگی و خستگی:
شرکت کردن زائرین در خرد کردن کلم برای ساندویچهای نذری ای که به زائرین میدادن:
ورودی شهر کربلا
ازدحام جمعیت در اطراف حرم اباعبدالله:
صف نذری:
راستش اصلن تصمیم نداشتم از این سفر چیزی بنویسم اما جلوه های ایثار و خلوص مردم نجیب عراق ، چنان تحت تاثیر قرارم داد که گفتم با زبان تصویر صحبت کنم ، آدم دوستای هنرمندی مثل آقا مجتبی حیدری، خانم حیدری، آقا جمال، خانم رشیدی و ... هم که داشته باشه ، دیگه بدجور جوگیر میشه و پا در کفش بزرگان میکنه و دوربین به دست میفته توی جمعیت و سودای عکاسی در سر میپرورونه
با تمام این تفاسیر بنظرم عکس و فیلم خیلی زبونشون ناقصه از بیان عظمت این اجتماع .
در طول سفر به دوستم میگفتم باید ی دوربین کوچک روی سرمون میذاشتیم و کل این دوسه روز رو تصویر میگرفتیم اونوقت شاید ی گوشه ای از این عظمت متجلی میشد
این سفر صحنه های غریب زیاد داشت که گمونم آقا مجتبی بهتر بتونن بگن ولی خودم دوتا صحنه ش خیلی تکونم داد:
یکی حرکت کودکان که به قدر یک عطر زدن به زائرین میخواستن شریک باشن و دومی خاکساری اون زن که خرما رو روی سرش گذاشته تا زائرین بخورن
در این سفر انواع و اقسام خدمتها و نذریها رو میشد دید. از آب خالی و دستمال کاغذی و عطر تا میوه و آبمیوه تا انواع و اقسام غذاهای لذیذ.
ازدر اختیار گذاشتن خونه و حمام و دستشویی در اختیار زائرین تا ماساژ دادن و ... سایر خدمتها به زائرین.
حتی اگر کسی چیزی نداشت در خونشون رو جهت استفاده از دستشویی ش باز میذاشت
واقعن عجیب بود.
البته در این میان خودم با چای و فلافل هاشون خیلی حال کردم
پس نوشتی دیگر:
نائب الزیاره و یاد تمام دوستان بزرگوارم به قدر وسع بودم
پسنوشت سوم:
تعدادی عکس دیگه در ادامه مطلب قرار داره
رمز ادامه مطلب رمز کافه دوستان
ادامه مطلب...
بسم الله
ساعت 5 کارت تموم میشه
هوای برگریزون پاییز و جسمی رنجور و روحی درمانده و فکری مشغول
دربدر دنبال آرام بخشی
نه حوصله ی شبِ جمعه های خونه و شلوغی خواهرزاده ها رو داری و نه حتی حوصله ی شلوغی مترو و قیل و و قال ...
کمی قدم زدن شاید مفید بیفته
علی علی
از میدون آزادی(فلکه پارک) راه میفتی
میگی تا سه راه خیام میرم بعد با مترو میرم خونه
تنهائی
در پیاده روی خلوت بلوار ملک آباد
ی طرف بلوار خونه ها
ی طرف باغ ملک
و خیابونهای پرتردد شب جمعه
و نورهای ماشینها
به تنهائیت فکر میکنی و اینکه چقدر تنهائیتو دوست داری
به روزگارت فکر میکنی و اینکه چقدر تنهائی
به دوستائی فکر میکنی که این ایام فهمیدی چقدر ازت دورن
به دوستی فکر میکنی که بعد از ازدواجش تا 5ماه ندیدیش
به رفیقی فکر میکنی که هنوز نه به داره و نه به باره چنان از موضع یزرگی و پدری باهات حرف میزنه که میخوای بالا بیاری
به دوستی فکر میکنی که هیچکدوم از حرفاتو تا بحال کامل نشنیده ، که توی یک پیامک دوخطی یک خطشو هم درست درمون نمیخونه ، که .... پشیزی براش نمی ارزی
به دوستی فکر میکنی که همه ی گریه های این چند سالش برای تو بوده اما هفته ی بعدش که غرق شادی بود تو رو....
به دوستی فکر میکنی که فقط حکم زنگ تفریحشو داری ، که هیچوقت نخواست ببیندت ، که تو همیشه برای دیدنش رفتی ...
به تنهائیت و دور بودنت از اطرافیات فکر میکنی
به اینکه چقدر خسته ای
دنبال شعری میگردی زمزمه کنی اما پیدا نمیکنی
دنبال ترانه ای هستی تا بخونی اما همه ی ترانه ها مخاطب دارن و تو دردت درد مخاطب خاص نیست تا بخوای براش بخونی :
شبهای من اینجوری صبح میشه
با اشک و لبخند و در و دیوار
آهنگی که دوس داشتی رو تکرار
سیگار و هی سیگار و هی سیگار
هنوز داری قدم میزنی و فکر میکنی
برگ ریزون پائیزه و برگهای زرد درختا زیر پاهات میرقصن
غرق لذت و فکری

رسیدی میدون فلسطین
به گوشات فکر میکنی
به دهان بسته ت فکر میکنی
وقتی یکساعت با دوستت دم درخونه مشغول گپ میشی و فقط 5 دقیقه حرف میزنی که از این 5 دقه دو دقیقه ش به اوهوم و بله میگذره
وقتی با رفیقت یکساعتو نیم هستی اما فقط 10 دقیقه حرف میزنی
وقتی با دوست قدیمیت که همکارته جز کار حرفی نداری
وقتی در پارک دوستت داره حرف میزنه و توگوش میدی و سرت به زمینه تا بشنویش وفقط گهگاه اطراف رو میبینی تا حظ بصرهم ببری و ناگاه صورت تمام گرد رفیقت جلوی چشمت ظاهر میشه که "الوو..."
وقتی بهت میگه حرف بزن اما میدونی که نیومده که بشنوه ، اومده که بشنوی، نیومده ببیندت اومده که ببینی ، نیومده که همراهت باشه اومده که همراهش باشی
وقتی ....
وقتی شدی گوش و گوش و گوش
وقتی شدی سکوت و سکوت و سکوت
سکوتی خود خواسته از فرط نفهمیده شدن، شنیده نشدن
سکوتی برای راحتی اطرافیا
رسیدی احمد آباد
هردوطرف بازار و مغازه ها
مردمان گرم و مشغول خرید
پیتزافروشیها
کیف و کفش فروشی
ی طرف رستوران احسان و پاساژ موسیقی بابک
یک طرف پیتزا شب و کتابفروشی جاودان خرد
و چه هارمونی بین شکم و فرهنگ اینجاست
و تو چقدر این تکه ی پیتزا شب تا جاودان خرد رو دوست داری
که اصلن خود ِ اسم شب و خرد ....
و این پیتزا فروشی که تورو پرت میکنه به 20 سال قبل
به شبی خاطره انگیز
و انگار همین دیشب بود ، و تک تک صحنه هاش از جلوی ذهنت رد میشه، انگار فیلمشو برات پخش کننن
درست 20 سال قبل
درست همین میز روبروی در
20 سال پیش بود
با یک پیکان استیشن که الان در موزه ها باید پیداش کنی
کنار محبوبت ، محو تماشاش و خاطره انگیزترین پیتزای عمرت
توی همین حال و هوایی که...
دوستت زنگ میزنه تا حالتو بپرسه
اگه این مثال نقض نبود نفرین میفرستادی به هرچی رفیق و رفاقته
دوستت خیلی دور و خیلی نزدیکه
بهت میگه : گاه آدم غریبه ای رو میخواد که محرمش باشه
بهش میگی: با پای دل قدم زدن آنهم کنار یار
باشد که خستگی بشود شرمسار یار

نگاه به ساعت میکنی
ساعت 7 شده و تو تقی آباد رسیدی
دوساعت پیاده روی شبانه و اگه به خودت باشه هنوزم میخوای بری
آخ که چقدر این قدم زدنای شبونه آرام بخشه
چقدر تنهائی رودوست داری اونقدر که گاه از اینکه از دستش بدی میترسی
هنوز دنبال شعری میگردی اما...
پ.ن 1 : این پست شاید موقت باشه
پ.ن 2 : هیچ حرف خاصی در این پست ندارم ، دلم نوشتن میخواست همین، اونم نه نوشتن توی ورقپاره های خودم ، شاید ی جورایی خواستم این سکوت رو در اینجا جبران کنم
آهنگ وبلاگ : تصنیف " بی همزبان " با آهنگسازی و خوانندگی استاد شجریان ، شعر "جواد آذر " ، از آلبوم "سرو چمان" ِ استاد
آه دلبرم
بهترین موقع برای تقدیم این شعر رو تولد خانم اکبری دونستم که به حق ایشون و خانم حیدری جزو بهترین خاطرات وبلاگ بنده هستن و حق عظیمی گردن بنده دارن
آهنگ وبلاگ : ترانه ی "ساقی میخواران" بر اساس ترانه ی قدیمی آذربایجانی "ساری گلین" با صدای "ویگن"

افسانه ی تیره ی شبی سنگینم
تلخم، کدرم، شکسته ام، مسمومم
ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم
من اینم و غرق خستگی آمده ام
ویرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر یگانگی؟ فراموشش کن!
از شهر هزار دستگی آمده ام
آنجا با هر که زیستم کشت مرا
هر هم خونی به خونی آغشت مرا
صدها دستی که دوست میخواندمشان
صدها خنجر شکست در پشت مرا
شعر از مرحوم "حسین منزوی" از کتاب "از ترمه و تغزّل" صفحات 201و202
امشب دوستی بهم میگفت چی شدی؟ حرف بزن
سکوت کردم
فکر کرد نامحرم ه
گفتم:
گاهی آدم دوست داره تنها باشه
گاهی آدم دوست داره بحرفه
گاهی دوست داره بشنوه
اما
گاهی دوست داره فقط کنار کسی باشه بی اونکه حرف بزنه یا بشنوه
آهنگ وبلاگ : تصنیف باد صبا از ساخته های حسام السلطنة مراد با شعری از مرحوم ملک الشعرای بهار و با صدای استاد شجریان
بعدن نوشت:
با توجه به فرمایش یکی از دوستان لینک مطالبی رو که قبلن در ارتباط با حضرت ثارالله علیه السلام نوشته بودم رو قرار دادم
و
بسم الله الرحمن الرحیم
سال 1385 بودش که با چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم برای عید غدیر خم توی دانشکده جشنی برپا کنیم. کاری که چند سالی بود در دانشگاه بدلائل مختلف از جمله حضور برادران اهل سنت به صورت چشمگیر و بزرگ برگزار نمیشد اونم توسط خود دانشجوها که خب امکان داشت از برخی حدود خارج بشن.
با لطف الله و حضرات برنامه ی نسبتن خوب و آبرومندی شد.
به پیشنهاد یکی از بچه ها بار اصلی برنامه رو گذاشتیم حول محور خطبه ی غدیر.
خطبه ای که با کمال تاسف بعنوان ی بچه مسلمون شیعه تا اون موقع حتی از وجودشم خبر نداشتم و همیشه مثل اکثر بچه ها تصورم از خطبه ی غدیر همون جمله ی معروف "من کنتُ مولاه فهذا علیّ مولاه " بودش و نمیدونستم خطبه ای با این حجم و تفصیل باشه.
بار اول که خطبه رو کامل خوندم اولین چیزی که نظرمو جلب کردم استفاده ی مکرر حضرت از ایات قران بود
حدود 52 آیه قران در این سخنرانی یکی دوساعته که مردمی ترین و عامیانه ترین سخنرانی حضرت رسول اکرم (ص) هستش وجود داره
خطبه ای جامع که از توحید شروع و به ولایت امیر المؤمنین(ع) و سایر اهل بیت و خاصه حضرت مهدی (ع) ختم میشه و به مانند تمام عمر شریف پیامبر با توصیه به نماز و روزه و ... همراهه
بعبارتی این خطبه رو میشه وصیت نامه ی بزرگترین شخص عالم دونست و خب میدونیم که وصیت نامه ی هر نفر چکیده ی مهمترین حرفها و نظرات اونه.
یکی از فرازهای بسیار مهم این خطبه از نظر بنده که بار سنگینی به دوش ما میذاره که اون سال هم شعار جشن ما بود این فراز خطبه است:
مَعاشِرَالنّاسِ، إِنِّى أَدَعُها إِمامَةً وَ وِراثَةً (فى عَقِبى إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ)، وَقَدْ بَلَّغْتُ ما أُمِرتُ بِتَبْليغِهِ حُجَّةً عَلى كُلِّ حاضِرٍ وَغائبٍ وَ عَلى كُلِّ أَحَدٍ مِمَّنْ شَهِدَ أَوْ لَمْ يَشْهَدْ، وُلِدَ أَوْ لَمْ يُولَدْ،
فَلْيُبَلِّغِ الْحاضِرُ الْغائِبَ وَالْوالِدُ الْوَلَدَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ.
هان مردمان! اینک جانشینی خود را به عنوان امامت و وراثت به امانت به جای می گذارم در نسل خود تا برپایی روز رستاخیز و اکنون مأموریت خود را انجام می دهم تا برهان بر هر شاهد و غایب باشد و نیز برهمه ی آنان که زاده شده یا نشده اند
.پس بایسته است این سخن را حاضران به غایبان و فرزندداران به فرزندان تا برپایی رستاخیز ابلاغ کنند.
و این تکلبف عمیق و سنگینی ست که پیامبر بر عهده ی همه ی تاریخ گذاشتن از جمله ما که باید این پیام غدیر رو به همه ی اطرفیان و آشنایان و ... برسونیم
روی همین حساب تصمیم گرفتم حول خطبه ی غدیر بنویسم و متن کامل اون رو در ادامه ی مطلب قرار میدم و از دوستان میخوام حداقل یکبار این وصیت نامه ی سیاسی اخلاقی اجتماعی پیامبر اکرم(ص) رو کامل بخونن که گمون نکنم بیش از 10 دقیقه وقت لازم داشته باشه.
پس نوشت:
عید سعید غدیر خم رو تبریک میگم.
بنظرم مناسبت خوبی بود برای نوشتن. صحبتای شخصی و در گوشیم با اهالی نت باشه برای بعدن و یا شایدم برای خودم نگهشون دارم.
فقط جا داره از تمامی بزرگوارانی که به حقیر لطف داشته و دارن بویژه سرکار خانم اکبری و اهالی محترم رندانه تشکر کنم.
آهنگ وبلاگ:
تصنیف "ساقی" در مدح مولا علی (ع) با آهنگسازی و خوانندگی "محمد علی قدمی" که از این خواننده با اینکه قبلن زیاد صدا و سیما میومد و آثارش پخش میشد اما خیلی وقته خبری نیست. ویدئوی تصویری این اجرا رو میتونین +اینجا+ ببینین.
ادامه مطلب...
امسال نیز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاریست با بهار ؟
از پشت شیشه های کدر ، مات مانده ام
کاین باغ رنگ ، کار خزان است یا بهار ؟
حتی تو را ز حافظه ی گل گرفته اند
ای مثل من غریب در این روزها ، بهار!
دیشب هوایی تو شدم باز این غزل
صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار
گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند
رقصی در این میانه بماناد تا بهار...
محمدعلی بهمنی
حرف خاصی نیست
آغاز سال نو
سال 92
...
این یک ماه اخیر اتفاقای عجیب و گاه سنگینی برام افتاد که خیلی دلم میخواست میشد برخی از اونها رو واگویه کنم اما:
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
آهنگ وبلاگ : تصنیف "بوی باران" از آلبومی با همین نام با صدای استاد محمدرضا شجریان و آهنگسازی مرحوم استاد حسین یوسف زمانی و شعر زیبا و دلنشین مرحوم فریدون مشیری
مجروح توام دانی مرهم نکنی دانم!
ای شادی غمگينان چون تو به غمم شادی
يکدم دل پرغم را بیغم نکنی دانم!
چون دم دهيم دايم گر دم زنم و گر نه
با خويشتنم يکدم همدم نکنی دانم!
هرروز وفاداری من بيش کنم دانی
مويی ز جفاکاری تو کم نکنی دانم!
گفتی که اگر خواهی تا عهد کنم با تو
گر عهد کنی با من محکم نکنی دانم!
آن روز که بردی دل گفتی ببرم جانت!
ای راحت جان و دل !اين هم نکنی دانم!
سهل است اگرم کشتی از جان بحلت کردم
صعب استکهبعداز من ماتم نکنی دانم
با خیل گران جانان بنشینی و خود یک دم
"عطار" سبک دل را خرّم نکنی دانم

چند وقتی بود تصمیم داشتم غزلی از عطار بذارم ولی خب...
به شعر دوستان خوندن غزلهای آبدار و گرم ایشون رو توصیه میکنم و البته اگه کسی توان داشت از منطق الطیر غافل نشه
آهنگ وبلاگ: قطعه ی "ره میخانه و مسجد" از آلبوم "بیتو بسر نمیشود" اثر استادان : شجریان، علیزاده، کلهر با شعری از "عطار نیشابوری"
بسم الله
رحلت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها رو تسلیت میگم.
قریب هشت سال پیش در محضر واعظی متقی حضرت مرحوم حاج آقای باقری(ره) بودم که این نکته رو گفت:
" زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها زیارت چهارده معصوم ه"

اون زمان سن و سالی نداشتم و این جمله برام خیلی سنگین بود.
اما از طرفی به کسی که این سخن رو به زبون می اورد مطمئن بودم که بی دلیل حرف نمیزنه اما با تمام این حرفا باز هم برام سوال انگیز بود
تا اون موقع توفیق خوندن زیارت مخصوصه ی حضرتش رو نداشتم و نمیدونستمم که زیارت ایشون از ناحیه ی معصوم (ع) صادر شده
در فرازی از زیارت ایشون به ائمه ی معصومین علیهم السلام از حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا حضرت حجت علیه السلام ، سلام داده میشه
و نکته ی ظریف در اینجاست که تمام این سلامها به صیغه ی مخاطب هست یعنی میگیم:
السلام علیک یا رسول الله
و نمیگیم
السلام علی رسول الله
نکته ی دیگه ای که در تائید این حرف اون مرد بزرگ یافتم ماجرای تشرف آیت الله مرعشی نجفی (ره) به محضر حضرت ولی عصر علیه السلام بود که احتمالن خیلیهاتون شنیدین که مرحوم مرعشی طالب پیدا کردن قبر حضرت فاطمه سلام الله علیها بود و به حضرت مهدی علیه السلام متوسل شدن و ایشون ،آقای مرعشی رو به قم حواله دادن و گفتن:
قبر مادر ما مخفی خواهد ماند و هرکس طالب زیارت ایشون هست عمه ی مارو در قم زیارت کنه
از اون زمان هروقت توفیق تشرف بوده ، با توجه به این نکته ی آن مرد الهی به نیت زیارت تمام معصومین علیهم السلام زیارت میرفتم
پسنوشت خاصی ندارم
امشب سریال زمانه کار حسن فتحی تموم شد . سریالی که مشخص بود کار فتحی ه و یک سرو گردن از خیلی از سریالهای دیگه ی صدا و سیما برتر بود
و شاید بهترین درسی که داشت همین انذاری بود که از عاشقی های خام و زودگذر میداد.
نقد و بررسی سریالش از حوصله م خارجه فقط دوست داشتم یادی کرده باشم همین
آهنگ وبلاگ: ترانه ی "خورجین ـــ بانوی شرقی " با صدای "ابی" (ابراهیم حامدی) از آلبوم " شب زده" با آهنگسازی مرحوم "بابک بیات" و شعر "ایرج جنتی عطایی"
این ترانه از محبوبترین ترانه هامه که از بچگیهام بیاد دارم
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشه، یه روزی ، یه جایی ، یه وقتی ، یکباره بتی که از خودتون پیش خودتون ساختین بشکنه
یکباره حبابی وهم آلود که دور خودتون ساختین بترکه، که بترکین.
10-12 روز پیش این اتفاق برام افتاد.
در یک شب سنگین و شیرین، دو دوست، بیخبر از هم ، سوزن محبتشون رو برداشتن و به حباب غروری که برای خودم ساخته بودم حمله کردن ، و ترکوندنم
و شکستم
مثل مجسمه ی بلورینی که یکباره از تو، ترک برداره و ریز ریز بشه و پخش زمین شه
مثل دمل چرکینی که سوزنش بزنی و تمام کثافاتش بیرون بریزه و از دیدنش حالت بد بشه، اون شب من از دیدن خود واقعی م ، مشمئز شدم
از دیدن این همه غروری که در نهانخانه ی جانم بود و ازش بیخبر بودم
از اینکه همیشه خودمو انتهای محبت و ایثار و از خودگذشتگی و معرفت و رفاقت میدیدم
دیدم که چگونه دوستمو شکستم، رنجوندم
دوستی که تمام توانشو بکار برد تا اشتباه منو بپای خودش بنویسه
و دوست دیگه ای که بعد از صبری سخت، یکباره بغضش ترکید و گفت چه ازدست اخلاقم کشیده در حالیکه همیشه...
دوست،
آینه
زلال
به زلالی آب چشمه ای در میان کوهساران
و من
در شبی سخت
تنها
در میانه ی بیایانی
در شبی تنها و غریب و بیکس
با خود مخوفم تنها شدم
و تمام هیبت دروغینم که پیش خودم داشتم شکست
حال سختی بود و هست
یادآوری اون شب برام سخته
وقتی دل شکستن دوستی رو ببینی که برای خوشنامی تو خودشو بشکنه
و تو وقیحانه به گوشه ای فرار کنی و فقط در فکر نجات خودت باشی
اونجاست که یکباره از تمام خودت حالت بد میشه
که دوست داری زمان متوقف شه، برگرده ، تا خودتو قربانی رفیقی با مرام کنی
آه
این لحظه ها، وقتی یاد اونشب و اون دوست میفتی دوست داری بری به آغوشش بکشی و تمامشو در بوسه های شرم خودت غرق کنی اما...
اما میبینی که تمام اینکارا تاوان دلی که رنجوندی ، غمی که نشوندی رو نمیده
آه
...
کاش فرصتی دست میداد تا جبران کنم
پسنوشت : دوست وبلاگ نویسی داشتم که میگفت با توجه به اینکه خیلیا میشناسنش براش عامیانه و از دل نوشتن سخته
برای منم سخته
اما گاهی بعضی حرفا توی گلو گیر میکنه، که دوست داری فریادشون بزنی
نه فقط برای خودت
نه در قالب شعر
که اینبار در فریادی بلند و رسا
آهنگ وبلاگ: ترانه ی "عادت" اثر "سیاوش قمیشی" ، معمولن ترانه های این تیپی تنها بنام خواننده شناخته میشه و اطلاع از عوامل دیگه ی ترانه سخته ، با این حال آهنگساز این اثر خود "قمیشی" و ترانه سرا "اردلان سرفراز"
علی علیه السلام هنگامی که به سوی کوفه می آمد وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند.
کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور می کند، به استقبالش شتافتند.
هنگامی که مرکب علی به راه افتاد آنها در جلو مرکب علی علیه السلام شروع کردند به دویدن.
علی آنها را طلبید و پرسید:«چرا می دوید، این چه کاری است که می کنید؟!»
این یک نوع احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم. این، سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است.
[فرمودند] : "این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت می کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می کند خودداری کنید. به علاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد."
ـــ " داستان راستان " ؛ داستان شماره 9 :"در رکاب خلیفه" تالیف حضرت علامه مطهری (ره) بر گرفته از نهج البلاغه ، كلمات قصار ، شماره . 37
پیشنوشت: در ادامه ی مطلب چند سوال پیرامون این روایت که شاید در ذهن برخی از ما باشه و یا اینکه از خیلی ها شنیده باشیم رو مطرح میکنم . هدف از طرح این سوال ها صرفن طرح سوال و بحث پیرامون اون و یافتن جوابی برای اوناست و نه چیز دیگه ای
امیدوارم دوستان بتونن در یافتن جواب یاری کنن و از بدبینی هم پرهیز کنن
سفرهایی که در تمام این سی سال بویژه پس از اتمام جنگ و فوت رهبر کبیر انقلاب (ره) ، بیشتر شد و البته کاری بسیار خوب و بجاست.
سوالی که در اینجا در ذهنم هست اینه که : الف- آیا این استقبالهایی که از مسئولین میشه مصداق روایت فوق نمیشه؟ به چه دلیل؟
ب ـ آیا واقعن به چنین استقبالهایی نیاز هست؟ ثمره ی اونها چیه؟

ج ـ آیا نمیشه تنها به حضور مردم در همان محل اجتماع و ملاقات و سخنرانی آن صاحب منصب کفایت نمیکنه؟ و خود اون به تنهایی نشون دهنده ی ارادت و اشتیاق مردم نمیتونه باشه؟
د ـ در بسیاری از این سفرها از چند ماه پیش از آغاز سفر هزینه های بسیاری صرف تدارک و تزئین شهر و ... میشود؛ آیا این کار نیز مصداق روایت فوق نمیشود؟ ضرورت ان چیست؟
سوال دومی که معمولن در ایام دهه ی فجر انقلاب به ذهنم خطور میکنه مربوط به صدا و سیماست.
معمولن یکی از آشناترین تصاویری که از بچگی از برنامه های سیما دراین ایام در ذهن من واحتمالن بسیاری از شما هست تصویر دستبوسی شاه پهلوی توسط فرماندهان و ژنرالها ست که به عنوان یکی از ضعفها و زشتیهای رژیم پهلوی نشان داده میشود.

و در هفته ی دولت معمولن یکی از تصویرهای معروف تصویر دستبوسی بنیانگذار انقلاب(ره) توسط شهید رجایی(ره) هست که نماد ولایت پذیری ایشونه .

البته به هیچ عنوان منظورم از عنوان این دو تصویر یکسان بودن آنها نیست .
سوالی که در اینجا دارم اینست که:
الف ـ آیا به صرف نشان دادن این تصاویر، مخاطب به تفاوت ماهوی آنها پی میبرد؟
آیا ذهن مخاطب دچار قیاس و تشبیه نمیشود؟؟(با توجه به اینکه در ظاهر هردو دستبوسی قدرت برتر و مافوق است)
ب ـ برای تبیین این تفاوت ماهوی چه میشود کرد؟
آیا میتوان به نحوی اقدام کرد که تنها با نشان دادن تصویر(با توجه به اینکه مخاطب سیما چندان حصوله ای برای شنیدن ندارد و بیشتر از راه تصویر خواهان دریافت پیام هست) به تفاوت ماهوی این دو پی برد؟
در هفته ای که میگذرد در شبی شیرین و سخت و تلخ ، دودوست عزیز آینه وار ، آینه ی این دوستشون شدن و پلیدیهاشو بهش نشون دادن.
خواستم ازشون تشکر کنم .
آهنگ وبلاگ: تصنیف "مرغ سحر" با شعری از "ملک الشعرای بهار" ساخته ی "مرتضی نی داوودی" که توسط "علی قمصری " به صورت کرال باز سازی و توسط "همایون شجریان" اجرا شده است.
به قلم مینگرم و به این برگ سپید
که فسون میکندم
به فغان میکشدم
به تقلای محالی که سخن تازه کنم
که زنم
حرف نویی
به کهنسالی ِ بود
به کهنسالی این دل
به کهنسالی این چنگ خموش
به قلم مینگرم
همدم دیرینه ی من
چه
تقلای محالی
به عبث میکوبی
بنشین همنفسم
بفکن سحر و فسون
هرچه داری
هرچه داری بنما،بفکن
به امیدی چه محال
که در این پیریِ دل
و پسین ثانیه ها
چه نگارم بر برگ
چه زیَم در دل سنگ
به قلم مینگرم
که فسون میکندم
به امیدی که ببارد همه غمهای مرا
قلمم با من باش
و دل از من برگیر
که اگر بارم من
همه غمها
همه سرما
همه اندوه و پریشانی من
تیره سازد تن این کاغذ را
و جهان تلخ کنم
آنچنان تلخ و پر از درد کنم
که در
این ثانیه ها
دل هر کو سخنم را به تماشا خیزد
تیره و تلخ کنم
قلمم با من باش
سخنم را بشکن
و سکوتم بنویس
پس نوشت:
1- هرچه تلاش کردم تا ایده هایی که در ذهنم بود را بعنوان پست جدید بذارم نتونستم تا در آینده ببینم چه پیش میاد
2- در یکی دوهفته ی اخیر دوتا مطلب خوب و جالب در سایتهای خبری دیدم که بنظرم خوندنشون خالی از لطف نباشه:
ب ـ مصاحبه ای با بانوی جوانی که در 28 سالگی صاحب 8 فرزند هستش.
اونچه در مورد این بانو نظرم رو جلب کرد دید توحیدی و عمیق ایشون به مسئله ی بارداری و مادر شدن و تعدد فرزندان بود
3 ــ آهنگ وبلاگ : قطعه ی "تویی تنها" با صدای " شهرام ناظری" و آهنگ سازی " فرخ زاد لایق" از البوم " سِــفر عسرت" با شعری از " استاد شفیعی کدکنی"
بسم الله
تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
كه این یخ كرده را از بیكسی؛ "ها" می كنم هرشب
تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب
نمیدونم اولین بار نام محمد علی بهمنی رو کی و کجا شنیدم اما یادمه گهگاه کتابفروشی که میرفتم ، میون کتابای شعر ،اسم و عکس ایشون با اون چهره و میمیکی که نشون از یک کودکی خاصی داشت، روی جلد کتاباش دیده بودم ، اما هیچ شناخت و انگیزه ای برای گرفتن و خوندنش نداشتم.
حتی نمیدونستم غزل تیتراژ "وضعیت سفید" با صدای علیرضا قربانی و آهنگسازی سیاوش پورناظری متعلق به ایشونه
گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا
زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم
که ببینی
در من اثر سخت ترین
زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم
بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره
حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را
که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این
پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این
جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن
چلچله ها را
یک بار توهم عشق من از
عقل میندیش
بگذار که دل حل کند
این مسئله ها را...
گمونم اولین بار که کمی جدی اسم ایشون توی ذهنم مطرح شد ، مهرماه و برنامه ی موسیقایی دستان در شبکه ی آموزش بود که مهمان برنامه ، علیرضا قربانی ، از ایشون نام برد که غزلهای زیبایی داره و دوست داره روشون کار کنه و چندبیتی از یکی از اشعار ایشون رو خوند.
چند وقته بعدش که به رسم مالوفم گشتی در "انتشارات امام" میزدم گزیده ای از اشعار ایشون رو گرفتم تا اینکه تقریبا یک ماه پیش شروع به تورق و خوندن غزلیات ایشون کردم.
بیتعارف با اینکه فکر نمیکردم چندان جذب بشم به شدت از اشعار ایشون خوشم اومد.
ایشون هم مانند برخی دیگه از شعرا در همه ی سبکها ، قلم زده اما بی اغراق غزل ایشون ملاحت دیگه ای داره.
به زعم بنده، ایشون هم به مانند استاد ابتهاج ، در غزل بسیار موفق تره تا شعر نو و سپید..
البته ایشون بیشتر به غزلهای تقطیع شده ی خودشون مطرحند
غزلهایی به شدت ساده،گیرا ، خوشخوان، خوشخور و شیرین که خواننده ی روزگار خودش رو جذب میکنه.
استفاده از واژه های معاصر در سبکی دیرین، به اضافه ی تصویرسازیهای بسیار ملموس و دلنشین ، شعر ایشون رو در مرز باریکی از شعر نو و سنتی قرار داده ، بقول خودش:
جسمم غزل است اما روحم همه "نیما"یی ست
در آینه ی تلفیق این چهره تماشایی ست
از نکات دیگه ی اشعار ایشون استفاده از تصاویری ساده به شکلی زیبا در شعر ه مثلن:
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشن ام شد در میان مردگان ام همدمی نیست
فضاهای عاطفی و عاشقانه ی ایشون نیز بسیار زیبا ، امروزی و دلنشینه
اینجا
برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا
برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر
من نه این که مرا شعر
تازه نیست
من
از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم
از خیال ولی این کفاف نیست
درشعر
من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این
غرل شبیه غزل های من شود
چیزی
شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی
ترا کنار خود احساس می کنم
اما
چقدر دل خوشی خواب ها کم است
خون هر
آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
یک نکته ی جالب که در مورد ایشون هست اینه که یکی از آثار ایشون "دلم برای خودم تنگ میشود" توسط یکی از معاصرین خود ایشون "مرحوم استاد بهروز ثروتیان" در کتاب" لذت بهت زدگی در شعر محمد علی بهمنی " مورد نقد و بررسی قرار میگیره که من کمتر چنین موردی رو سراغ دارم
درپایان به دوستداران و علاقمندان شعر ، آثار ایشون رو توصیه میکنم
هرچند این مطلب رو تصمیم داشتم بنویسم اما بی مناسبت ندیدم مقارنش کنم با شب یلدا
انتشارات امام نام یکی از قدیمی ترین کتابفروشیهای مشهد حد فاصل چهرراه دکترا و سه راه ادبیات هستش که تمام اهالی کتاب مشهد و دانشجویانی که مشهد درس خوندن گذرشون به این کتابفروشی قدیم و غنی افتاده
من همسرش هستم اثر مصطفی شایسته و تهیه کنندگی مرتضی شاسته ، تهیه کنندگان با سابقه ی سینمای ایران که معدود تجربه ی کارگردانی خود را تجربه میکردند. فیلمی با فیلمنامه ای از نازنین لیقوانی
داستان زندگی ای متلاشی، طلاقی عاطفی، خیانتی و تلاشی نافرجام برای جلب توجه و برانگیختن غرور و محبت خاموش شده ی همسر.....ا
زنی که متوجه ی خیانت همسرش شده است و ناگاه نقشه ی یک طرح عجیب برای جلب توجه همسرش و احیای غیرت و محبت خفته ی میانشان را میکشد که خود منجر به ....
قبل از پرداختن به فیلم از منظر سینمایی بی مناسبت نمیبینم که پیرامون موضوع آن – طلاق عاطفی- مردن محبتها، زندگیهای تکراری – و در نهایت خیانت صحبت کنم
هرکدام از این عناوین متاسفانه معضل بسیاری از زندگی هاست.
چه بسا هرکدام از ما با یک یا دو یا چند کدام از این معضلات مواجه باشیم که البته برخی از آن بیخبریم و برخی مطلع.
برخی به ان فکر نمیکنیم و برخی همانطوری که به تکرار در زندگیمان عادت کرده ایم به وجود این تکرار نیز عادت کرده ایم.
زندگی های کرخت و تکراری ای که صرفا " گذران روزگار" است و نه چیزی بیشتر.
و البته این موضوع تا انجا که من دیده و اندیشیده ام انحصار به قشری خاص و سنی خاص ندارد.
چه ازدواجهایی که با عشق اغاز میشود چه انهایی که صرفن یک روند سنتی و طبیعی راطی کرده است.
چه ازدواج در خانواده های سنتی و مذهبی چه غیر آن
چه میان تحصیلکرده ا و چه غیر انها
تمام این ازدواجها ، و یا اکثر انها به یک تکرار میرسد،که البته شاید تنها تفاوتش در نحوه ی بروز و البته حد پیشروی ان باشد که معمولن ابحاث شدیدی مثل طلاق و یا خیانت در اقشار مذهبی و تا حدودی تحصیلکرده کمتر بروز میکند.(تاکید میکنم "کمتر")
البته این "کرختی و تکرار" انحصار به زندگی متاهلی و یا مجردی ندارد جز اینکه در زندگی مجردی شاید شور و اشتیاق رسیدن به همسر مجالی برای ظهور و کشف این حالات به فرد ندهد هرچند اگر سن ازدواج بالا برود این معضلات نیز ظهور میکند و شخص را میرنجاند که بنده نمونه های زیادی از این افراد دیده و سراغ دارم.
وقتی مشغول فکر در مورد این مطلب بودم نتوانستم به چرایی و علت ایجاد این مشکل پی ببرم.
واقعا چه میشود که ان همه شور و شوق در بدو ازدواج ناگاه جای خود را به عادت و تکرار میدهد؟
چه میشود که این زندگی تمامش میشود کار؟ میشود درس؟ میشود روز را شب کردن ؟
چه میشود که تکرار و تکرار و تکرار میشود زندگیمان؟
چه میشود که محبتها فرو میکشد؟ و طلاق عاطفی عمده ی روزگار ما میشود!!!
و گاه انقدر پیش میرود که کار به خیانت میکشد هرچند آن خیانت نیز صرفن تلاشی ست اشتباه و در اغلب موارد نافرجام برای ایجاد تنوع در زندگی که پس از مدتی خود ان خیانت نیز میشود زخم یا تکراری افزون بر سایر تکرارها که دیگر لذتی ندارد؟
در مورد چرایی این ماجرا چیزی به ذهنم نرسید.
ممکنست گفته شود علت ان بی سوادیست؟ یا سست مذهبی؟
یا....؟
اما تنوع گروههای مختلفی که به آان مبتلا هستند هرکدام از این جوابها را نفی میکند.
فیلم "من همسرش هستم" نیز به این مشکل ِ متاسفانه روز افزون امروز جامعه ی ما میپردازد.
زوجی تحصیلکرده و مرفه، با داشتن دو بچه، به تکراری نافرجام، به مرگ محبتها و شورها، و سرانجام به خیانت میرسند.
به تلاشی نافرجام برای ایجاد تنوع، و یا محیطی دیگرگون، و یا تخلیه ی شورها و شوقهای خود ، انچنان که زن داستان در چند جا دم از ازادی و لذت بری و دم غنیمت شمری میزند.
فیلم با قصد به تصویر کشیدن این مشکل به تصویر کشیده میشود و البته تنها تلاش میکند که نمایشگر این تصویر باشد و به واکاوی چرایی آن و نیز همچنین به ارائه ی راه حل نمیپردازد.
شاید این بعنوان ضعف برای فیلم مطرح شود اما بنظرم اینگونه نیست و فیلم به هدف خود که تنها نمایش دادن موضوع خستگی و خیانت است میرسد و بعنوان اولین فیلمها در این زمینه و زنگ هشداری برای جامعه ی امروز در همین حد مفید است.
البته اینکه عده ای بااین فکر این فیلم و برخی دیگر از فیلمها را به علت گفتن از این معضل ، تقبیح و تحریم کردند بنظرم کاری سست و از سر ترس باشد، ترس از اعتراف به انچه که دارد رخ میدهد .
هنرمند بعنوان یک ادم حساس رسالتش در بیاان این درد وبه صدا درآوردن زنگ هشدار برای جامعه و علما و مسئولان است.
مشکل دیگر این دوستان اینست که گاه جای فیلمساز را با علمای جامعه اشتباه میگرند و انتظار دارند فیلمساز وظیفه ی عالمان و مسئولین را انجام دهد و در یک فیلم نود دقیقه ای هم درد را نشان دهد و هم چرایی ان و هم درمان ان را.
درحالیکه بزعم بنده وظیفه ی عموم هنرمندان نشان دادن زیباییها و مشکلات است و گروه قلیلی از آنها میتوانند که چرایی و درمان را نیز نشان بدهند که البته آن عموم برای رسیدن به این قلیل باید تلاش کنند.
با این حال فیلم در نشان دادن این مشکل و چرایی آن موفق نیست چون مخاطب علت این خستگی و خیانت را نمیفهمد.
آیا صرفا تکرار به این جا میرساندشان؟
یا این زندگی روز مره و "زندگی کردن برای کار کردن" آنها را به این نقطه میرساند؟
ایا فقدان معرفت دینی در زوج چنین نتیجه ای میدهد؟ که البته بنظر نمی آید کسی در سینمای امروز ما درد دین داشته باشد که این فیلم بخواهد چنین باشد.
مشکل اصلی فیلم در روال منطقی فیلم است.
نقطه ی اصلی فیلم که خیانت مرد است و ازدواج مجدد او ، بر پایه ی شخصیت غلطی شکل گرفته است.
شخصیت مرد، دکتر زیبایی و جراح بینی زنان، با یک دیالوگ در ابتدای فیلم معرفی میشود. جایی که زن داستان به ماجرای شب ازدواجشان اشاره میکند و میگوید وقتی از همسرم پرسیدم چه حسی داری؟ در حالیکه انتظار شنیدن جمله هایی عاطفی و ... داشتم خیلی ساده برگشت و گفت:
" هیچ حس خاصی ندارم این هم یک مرحله از زندگی م بود که باید طی میشد"!!!!
یعنی مردی به شدت سرد، درونگرا ، کم احساس و غیر عاطفی (شخصیتی که به خوبی حس و لمسش میکنم) پس یک چنین مردی که در ابتدای ازدواج این چنین سرد است دنبال ارضای عاطفی و محبت نیست، چون برایش فرقی ندارد ، پس نیازی به گرفتن همسر دوم برای پر کردن این خلا ندارد.فیلم همچنین تصویر مردی هوسباز نیز نشان نمیدهد چرا که با اینکه توان و موقعیت چنین برنامه هایی را دارد اما تن به این انحرافات نمیدهد.
چنین افرادی کمتر حوصله ی تحرک و حرکت جدید و تنوع طلبی نیز دارند که بخواهند دنبال همسر دیگر بروند.
در کل فیلم در نشان دادن علت خیانت مرد موفق عمل نمیکند اما تا حدودی در به تصویر کشیدن زن بهتر عمل میکند.
زنی که رنجور از خیانت مرد هست و البته از سویی تن به یک زندگی کاملن تکراری داده و از سوی دیگر بخاطر حفظ زندگی از مطرح کردن خیانت مرد به او خودداری میکند ، به بن بست میرسد و با نقشه ای خطرناک در صدد ازمودن میزان محبت و غیرت همسرش و البته نجات زندگی اش بر می آید که البته موفق نمیشود و بنا به اخرین دیالوگ های فیلم به انتقامی سخت دست میزند؛خیانتی واقعی.
و این البته خطری است جدی برای جامعه ی امروز ما که چه بسا مردان و یا زنانی که برای پرکردن این خلا عاطفی دست به چنین فجایعی میزندد.
بازیهای فیلم در حد معمولی است و البته یکدست که هیچ بازی فوق العاده و ضعیفی دیده نمیشود.
شخصیت دوست ِ زن، شخصیتی بیفایده و صرفا تصویر پرکن هست ،که نماینده ی زنی سرخورده از مردهاست و کاملن دوست بیخاصیتی ست.
فیلمبرداری کلاری البته نه در حد شاهکارهای اوست اما با توجه به فیلم معولی و خوب است.
در کل فیلم با توجه به عناصر حرفه ای خود از این حیث نمره ی قابل قبولی میگیرد اما مثل اکثر فیلمهای این سالها مشکل فیلمنامه دارد.
مشکل در بیان منطقی چرایی داستان و شخصیت پردازیهاست.
البته به مثابه اکثر فیلمهای دیگر سینمایمان فقر معارف دینی و نشان دادن خانواده های دور از ارزشهای دینی نیز مشکل دیگر فیلم است ،یا بهتر بگویم مشکل سینمای ایران.
فیلم رو تقریبن دوماه پیش دیدم و هرچند از اون موقع هی مترصد فرصتی برای نوشتنش بودم عقب افتاد و برای همین برخی مطالب از ذهنم فرار کرده
متاسفانه با اینکه بارها این نکته رو شنیدم که موقع دیدن فیلم نکته بردارم اما باز هم این کار رو نمیکنم شما این کار رو بکنید

رسیدن ماه محرم،و عرض ارادت به ساحت مقدس حضرت ثارالله(ع) برآنم داشت که برای تیمّن و تبرّک چند حدیث از حضرت اباعبدالله(ع) را به انتخاب خودم از کتاب شریف "لَمَعاتُ الحسین(ع)" تألیف مرحوم آیت الله علّامه سید محمد حسین حسینی طهرانی(ره) بصورت روزانه در دهه اول محرم قرار بدهم.

این کتاب شریف حاوی کلمات درربار حضرت امام حسین (ع) می باشد که مرحوم علامه آنها را جمع آوری کرده اند و هدف خودشان را از اینکار کمی و قلّت احادیث بجا مانده از امام حسین(ع) بیان میکنند.
حدیث :وچون آن حضرت به صَوب كوفه كوچ ميفرمود، فَرَزْدَق بن غالب كه از شعراي نامي آن عصر بود، با آن حضرت در راه برخورد نموده و در ضمن ملاقات معروض داشت:
اي پسر رسول خدا! چگونه به اهل كوفه اعتماد مينمائي؛ و اينان همانهائي هستند كه پسر عمويت مُسلمبن عقيل و پيروان او را كشتند!؟
حضرت براي مسلم طلب رحمت نمودند و فرمودند: مسلم به سوي رَوح خدا و رضوان خدا رهسپار شد. آنچه بر عهده داشت انجام داد؛ و آنچه ما بر عهده داريم هنوز بر ذمّه ماست. و اين اشعار را انشاد فرمود:
وَإنْ تَكُنِ الدُّنْيَا تُعَدُّ نَفِيسَةً
فَدَارُ ثَوَابِ اللَهِ أَعْلَي وَأَنْبَلُ
وَإنْ تَكُنِ الابْدَانُ لِلْمَوْتِ أُنْشِئَتْ
فَقَتْلُ امْرِيٍ بِالسَّيْفِ فِي اللَهِ أَفْضَلُ
وَإنْ تَكُنِ الارْزَاقُ قِسْمـًا مُقَدَّرًا
قِلَّه حِرْصِ الْمَرْءِ فِيالْكَسْبِ أَجْمَلُ
وَإنْ تَكُنِ الامْوَالُ لِلتَّرْكِ جَمْعُهَا
فَمَا بَالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُ
«و اگر چنين است كه دنيا نفيس به شمار ميآيد، پس بايد دانست كه آخرت كه خانه ثواب و مُزد الهي است، بس بلندپايهتر و شريفتر است.
و اگر چنين است كه بدنهاي آدميان براي مرگ آفريده و انشاء شده است، پس بايد دانست كه كشته شدن با شمشير در راه خدا بسي برتر است.
و اگر چنين است كه روزيهاي خلائق به مقدار معيّن تقسيم گرديدهاست، پس بايد دانست كه كمتر حريص بودن مردم در كسب روزي، جميلتر و نيكوتر است.
و اگر چنين است كه نتيجه اندوختن اموال، ترك نمودن آنهاست، پس چيزي كه متروك خواهد شد چه ارزشي دارد كه آدمي بدان بخل ورزد.»
و بسياري از ارباب مقاتل گفتهاند كه چون آن حضرت در روز عاشورا رَجز ميخواند و شمشير ميزد، در ضمن رجز خود بدين اشعار تكيه ميجست
صفحات41و42
از کتاب " لَمَعاتُ الحسین(ع) " تألیف حضرت آیت الله علامه طهرانی(ره)؛
1ــ این مطلب رو سال گذشته در وبلاگ گذاشته بودم که جهت تیمّن مجدد قرارش میدم.
از تمامی بزرگواران التماس دعا دارم.
2- عکس از برادر بزرگوارم آقای مجتبی حیدری
ادامه مطلب...
1125 (1100+25)
1375 (1350+25)
225 (200+25)
325 (300+25)
225 (200+25)
.
.
.
فکر میکنین اعداد بالا مربوط به چی باشه؟؟؟
.
.
.
.
زیاد فشار نیارین
عمرن بتونین حدس بزنین
این اعداد مربوط به موارد زیر میباشد(به ترتیب):
ــ راه آهن - فلکه دوم صادقیه (تاکسی)
ــ صادقیه - تجریش (تاکسی)
ــ متروی صادقیه - شهران (اتوبوس)
ــ متروی صادقیه ــ شهرک شهید باقری ( اتوبوس)
ــ میدان راه آهن ــ تجریش (اتوبوس)
.
.
.
اشتباه نکنین، این اعداد فوق دقیق که نشان از دقت بالای عزیزان در واحد حمل و نقل عمومی تهران داره متعلق به سال 1370 نیست که هنوز 25 تومنی برای خودش پولی بود که مربوط به مهر 1391 هستش که 1000 تومنی هم ...
از دیرباز این دقت نظر در تهران برام جالب بود، خوب یادمه زمانی که کرایه های اتوبوس در دیگر بلاد 50و 100 تومن بود ، در تهران 20 تومن بود
وظیفه ی خودم دیدم از دوستان و اهالی محترم تهران ( آقا محمد، آقا مجتبی حیدری، آ سید مجید ، معلم بزرگوارم و ...) رسمن درخواست کنم که مراتب ارادت این بنده رو به مسئول محترم واحد محاسبات نرخنامه ی وسایل نقلیه ی عمومی تهران بزرگ اعلام دارن و دست ایشون رو به گرمی بفشارن و از قول بنده به ایشون بگن:
ای محاسب بزرگ
ای کولیپس
ای ترازوی دیجیتال
ای متر لیزری
ای 25 تومنی
سپاس ترا که در زمانه ی اختلاسهای 3،000،000،000،000 تومنی اینچنین دقیق به فکر 25 تومن 25 تومن مردمی
از بانک محترم مرکزی نیز تقاضی افزایش انتشار سکه های 25 تومنی رو دارم
بقول یارو گفتنی چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ اید حالا منم از بی مطلبی کارم به این مطلب کشیده
البته انکس ز دیار آشناییست داند که متاع ما کجاییست
فقط من موندم این بنده خدا تاکسیا و ایضن مردم چه گناهی کردن با این نرخا!!!!؟؟؟؟
البته معمولا راننده های محترم به ناچار اعداد رو به بالا گرد میکنن و البته مردم هم باز به ناچار راضی ان
ولی خودمونیم اگه طرفین ته دلشون راضی نباشن این پول چه حکمی پیدا میکنه؟؟؟