بسم الله



ساعت 5 کارت تموم میشه

هوای برگریزون پاییز و جسمی رنجور و روحی درمانده و فکری مشغول

دربدر دنبال آرام بخشی

نه حوصله ی شبِ جمعه های خونه و شلوغی خواهرزاده ها رو داری و نه حتی حوصله ی شلوغی مترو و قیل و و قال ...

کمی قدم زدن شاید مفید بیفته

علی علی

از میدون آزادی(فلکه پارک) راه میفتی

میگی تا سه راه خیام میرم بعد با مترو میرم خونه

تنهائی

در پیاده روی خلوت بلوار ملک آباد

ی طرف بلوار خونه ها

ی طرف باغ ملک

و خیابونهای پرتردد شب جمعه

و نورهای ماشینها

به تنهائیت فکر میکنی و اینکه چقدر تنهائیتو دوست داری

به روزگارت فکر میکنی و اینکه چقدر تنهائی

به دوستائی فکر میکنی که این ایام فهمیدی چقدر ازت دورن

به دوستی فکر میکنی که بعد از ازدواجش تا 5ماه ندیدیش

به رفیقی فکر میکنی که هنوز نه به داره و نه به باره چنان از موضع یزرگی و پدری باهات حرف میزنه که میخوای بالا بیاری

به دوستی فکر میکنی که هیچکدوم از حرفاتو تا بحال کامل نشنیده ، که توی یک پیامک دوخطی یک خطشو هم درست درمون نمیخونه ، که .... پشیزی براش نمی ارزی

به دوستی فکر میکنی که همه ی گریه های این چند سالش برای تو بوده اما هفته ی بعدش که غرق شادی بود تو رو....

به دوستی فکر میکنی که فقط حکم زنگ تفریحشو داری ، که هیچوقت نخواست ببیندت ، که تو همیشه برای دیدنش رفتی ...

به تنهائیت و دور بودنت از اطرافیات فکر میکنی

به اینکه چقدر خسته ای

دنبال شعری میگردی زمزمه کنی اما پیدا نمیکنی

دنبال ترانه ای هستی  تا بخونی اما همه ی ترانه ها مخاطب دارن و تو دردت درد مخاطب خاص نیست تا بخوای براش بخونی :

شبهای من اینجوری صبح میشه

با اشک و لبخند و در و دیوار

آهنگی که دوس داشتی رو تکرار

سیگار و هی سیگار و هی سیگار



 هنوز داری قدم میزنی و فکر میکنی

برگ ریزون پائیزه و برگهای زرد درختا زیر پاهات میرقصن

غرق لذت و فکری

رسیدی میدون فلسطین

به گوشات فکر میکنی

به دهان بسته ت فکر میکنی

وقتی یکساعت با دوستت دم درخونه مشغول  گپ میشی و فقط 5 دقیقه حرف میزنی که از این 5 دقه دو دقیقه ش به اوهوم و بله میگذره

وقتی با رفیقت یکساعتو نیم هستی اما فقط 10 دقیقه حرف میزنی

وقتی با دوست قدیمیت که همکارته جز کار حرفی نداری

وقتی در پارک دوستت داره حرف میزنه و توگوش میدی و سرت به زمینه تا بشنویش وفقط گهگاه اطراف رو میبینی تا حظ بصرهم ببری و ناگاه صورت تمام گرد رفیقت جلوی چشمت ظاهر میشه که "الوو..."

وقتی بهت میگه حرف بزن اما میدونی که نیومده که بشنوه ، اومده که بشنوی، نیومده ببیندت اومده که ببینی  ، نیومده که همراهت باشه اومده که همراهش باشی

وقتی ....

وقتی  شدی گوش و گوش و گوش


وقتی شدی سکوت و سکوت و سکوت


سکوتی خود خواسته از فرط نفهمیده شدن، شنیده نشدن

سکوتی برای راحتی اطرافیا


رسیدی احمد آباد

هردوطرف بازار و مغازه ها

مردمان گرم و مشغول خرید

پیتزافروشیها

کیف و کفش فروشی

ی طرف رستوران احسان و پاساژ موسیقی بابک

یک طرف پیتزا شب و کتابفروشی جاودان خرد

و چه هارمونی بین شکم و فرهنگ اینجاست

و تو چقدر این تکه ی پیتزا شب تا جاودان خرد رو دوست داری

که اصلن خود ِ اسم شب و خرد ....

و این پیتزا فروشی که تورو پرت میکنه به 20 سال قبل

به شبی خاطره انگیز

و انگار همین دیشب بود ، و تک تک صحنه هاش از جلوی ذهنت رد میشه، انگار فیلمشو برات پخش کننن

درست 20 سال قبل

درست همین میز روبروی در

20 سال پیش بود

با یک پیکان استیشن که الان در موزه ها باید پیداش کنی

کنار محبوبت ، محو تماشاش و خاطره انگیزترین پیتزای عمرت

توی همین حال و هوایی که...

دوستت زنگ میزنه تا حالتو بپرسه

اگه این مثال نقض نبود نفرین میفرستادی به هرچی رفیق و رفاقته

دوستت خیلی دور و خیلی نزدیکه

بهت میگه : گاه آدم غریبه ای رو میخواد که محرمش باشه

بهش میگی: با پای دل قدم زدن آنهم کنار یار

باشد که خستگی بشود شرمسار یار


نگاه به ساعت میکنی

ساعت 7 شده و تو تقی آباد رسیدی

دوساعت پیاده روی شبانه و اگه به خودت باشه هنوزم میخوای بری

آخ که چقدر این قدم زدنای شبونه آرام بخشه

چقدر تنهائی رودوست داری اونقدر که گاه از اینکه از دستش بدی میترسی

هنوز دنبال شعری میگردی اما...



 پ.ن 1 : این پست شاید موقت باشه

پ.ن 2 : هیچ حرف خاصی در این پست ندارم ، دلم نوشتن میخواست همین، اونم نه نوشتن توی ورقپاره های خودم  ، شاید ی جورایی خواستم این سکوت رو در اینجا جبران کنم



آهنگ وبلاگ : تصنیف " بی همزبان " با آهنگسازی و خوانندگی استاد شجریان ، شعر "جواد آذر " ، از آلبوم "سرو چمان" ِ استاد


بعدن نوشت: امروز که یکی از رفقا جلوی خودم داشت پستمو میخوند بعدش در مورد یکی از بنداش ازم پرسید که منظورم اونه یا نه؟ خداروشکر همونجا پرسید و رفع سوء تفاهم کردم ، خلاصه ش خواستم بگم این پست مصادیق بیشماری داره و شاید اگر بخوام تفصیلش بدم خیلی بیشتر از این در باب دوستام بتونم بگم ، البته قطعن اوناهم ممکنه دل پری ازم داشته باشن


نگارش در تاريخ جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ توسط امیرهاتف |
بسم الله
بی تو شبی باز از آن کوچه گذشتم1
وبسان کهنه برگی در گوشه ی تنهائی خود
در همهمه ی مبهم این خاطره ها..........پیچیدم
لحظه ها را که ورق خورد همسان برگهای خزان
تنهائیم را در لابلای دود سیگارم نقش هیچ زدم
و ترا تنها ترا در میانه ی آن دود به نقش زدم
تو.........راز تمام رازهای نهفته ام
من......انبان تمام رازها و دردها
تمام شعرها را مرور کردم ....اما.....کدامین شعر حال منست؟
یادم آمد
تمام کوچه هایی که باهم نرفتیم
از جمال زاده تا انقلاب
از انقلاب تا آزادی
از آزادی تا ...
و مگر فراتر از آزادی هم هست؟
و یادم آمد
تمام پارکهای نرفته و فیلمهای ندیده
که من تنها من
نیامدم و شدم تنها نقش منفی زندگی ات
آه....بگذار سکوت کنم و این راز سر به مهر را به گور برم
که من....... بسان آن شیرین گفتار شیرازی
"بی مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد حیف ، که تو یار من و من یار تو باشم"2
و سر به خویش بردم و سنگ تهمت به جان خریدم
و بسان داغدیده ای پنهانکار
در آن شب ترکیدن که هردو سپردیم به یاد
مرگ دلم را از تو پنهان کردم
***
یادت هست آن روز بارانی زیر رگبار ابرها3
من مشحون از باران و تو در انتظار یاران
ندیدی نگاهم را در فراسوی آسمان ، نگران یاران
تو برای رسیدن آمدی
و من برای دیدن نشستم
نه ساعتها که سالها
اما تو نشستنم را جفا خواندی
***
تمام شعرهایت را شنودم ای بانوی شعرها
هیچ پرسیدی آیا؟
"چه شد آن شاعر خاموش؟
که زمانی پی هر واقعه ای شاعری بود سترگ
و چرا از پس تو خاموشست؟"
و شدم متهمت که خموشی شاعر
***

بارها دست و قلم در هم رفت
بارها چشم و دلم بر هم رفت
تا سخن ساز کنم ، زخمه آغاز کنم
لیک در بحبوحه ی دست و دلم
هاتفی گفت که ای رند خموش
"خود او شعر تو است
پیش شعرش چه دم از شعر خودت
که بیانی چو زبانش نبوَد شعر تورا" 4
****
دردها مضطربند، شعرها منتظرند
در فراسوی خیال، ژرفنائی چه محال
در میانِ کوچه های پر زِ  یاد
و من مضطر بی تاب و توان
در شمار سنگها و تیله ها
خس خس خزان برگ
همنوای سرفه ها و ناله ها
در شبان پر زسوز استخوان شکن
و شعر ِ شعر ِ چشم تو که خوانَـدَم به دور
روبروی آن کتابهای تو به تو،غرق بغضهای سرزده
در انتظار یک سقوط
محو آن همه کتاب و عشق
و ناگهان سرود تو
و انتظار آن کتاب دان تو5
و اشتیاق پرزسوز من برای بازدیدن تمام خاطرات تو
به یک تلاقی نگاه درآسمان چشم تو 6
و تکه های قلب من به پایمال حسرتم
و طعنه های تلخ و ناب تو
که خوانَـدَم به دور
به اولین و آخرین سروده ام
به شعرِ شعرِ چشم تو
***
که خوانـَـدَم به دور
به آن زمان که خواستی ، توقف زمان و لحظه ها ز من7
تو غافل از شکست من به لحظه لحظه های وصل
و من به فکر حربه ای برای این شکست تلخ
به فکر یک گریز تلخ ؛ خدافظ ای نگار من
****
آه....... بانوی شعرها و نغمه ها
در بهاره های رهسپار
لابلای کاجهای سرفراز
فال آن شاعر زمان
در دلاویزترین نغمه های سال8
که میخوانـدمان به راز
به نغمه های عاشقان
و نه چنان که  قصه های تلخ تو
.... که من وَ او به صفحه ای  ... و تو وَ خود به صفحه ای9
و تو نخوانده صفحه ام
لابلای آن  همه سطور درد
بر سپید سطر
از خطوط مرگ..... در رسای درد
آخرین سرود من.... آخرین سرود مرگ
****

آه دلبرم
کنون که گشته ام بسان مرده ای
دوباره در رسیده ام به خانه ات، مقابل کتابهای خانه ات
که محو آن همه حروف و عشق..... و غرق یک سکوت تلخ
ناتوان ِ یک نگاه تو
در سراچه ی سطور دفترم، لابلای دود تیره ام
چشم دوخته سوی آن دیار
به شعرِ شعر چشم تو..... که خوانَـدَم به دور
کنون در این پسین زمان و لحظه های ما
و آخرین سروده های من
نشسته ام در انتظار..... چو شاعران ژنده پوش
میان ِ مه در این شب دراز
شاعری که مرده بود
شاعری که رفته بود
بیتو در شبی دراز
دوباره در خم تمام کوچه ها و نغمه ها
نشسته ام
و غرق خاطرات ِ تو ... لابلای درد و دود
و شعر ِ شعر ِ چشم تو.... که خوانـَـدَم به دور
آه... بانوی شعرهای آخرین
کنون که میروم بسوی ناکجای ناکجا
رهسپار هیچ..... در شبی دراز
کوله ام تهی....نغمه ام همین:
شعر ِشعر ِ چشم تو
که خوانَـدَم به دور
که خوانَـدَم به دور
...
***
***
 
1 ـ بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...... فریدون مشیری
اشاره به شعر " باور عشق" خانم اکبری
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم... حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم..... سعدی
4ـ پیش ساز تو من از شعر خودم دم نزنم..... که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم ....  استاد هوشنگ ابتهاج
5 اشاره به شعر "کتابخانه دلتنگ است " خانم اکبری
6 ـ قسمتی از شعر "هوای تو" خانم اکبری
7 ـ اشاره به شعر "خداحافظ" خانم اکبری
8  ـ اشاره به شعر "دلاویزترین بهار" خانم اکبری
9 ـ اشاره به شعر " من از این قصه دلم میگیرد " خانم اکبری

 
وقتی پست "کتابخانه دلتنگ است" خانم اکبری رو خوندم اولین تصویری که جلوی ذهنم اومد مردی بود که پشت به محبوبش رو به کتابخانه ایستاده تا محبوبش چهرشو نبینه و راز عشقشو از چشمش نخونه، مردی که بنا به دلائلی نمیتونه محبتش رو ابراز کنه و محکوم به سکوت و بریدن از محبوبش و شنیدن گله ها و شعرهای اونه.
برای لحظاتی خودمو جای اون مرد تصور کردم و با خودم گفتم چنین مردی قطعن حرفای زیادی برای گفتن داره و برای هر شعر محبوبش که کنایه ای به اونه جوابی داره.
این ایده توی ذهنم بود که بتونم شعری بگم از طرف مخاطب فرضی اشعارایشون در جواب ایشون تا اینکه کم کم با مروربرخی شعرهای متأخر ایشون، در تابستون به یک جمع بندی رسیدم و این متن حاصل این ایده و فضا و بازخورد شعرهای ایشونه.
تقریبن مشابه کاری که در مورد داستان " بامداد خمار" اتفاق افتاد و یک نویسنده ی دیگه از زاویه ی دید شخصیت مردِ داستانِ بامداد خمار ماجرا رو تعریف میکنه و در کتابی بنام "شب سراب" چاپ میکنه.
بهترین موقع برای تقدیم این شعر رو تولد خانم اکبری دونستم که به حق ایشون و خانم حیدری جزو بهترین خاطرات وبلاگ بنده هستن و حق عظیمی گردن بنده دارن
تولدایشون رو صمیمانه تبریک میگم و برای ایشون وخونواده شون، بویژه بهترین سرود زندگیشون ـ "پریناز خانم"ـ  آرزوی سلامتی، سعادت، عافیت و نشاط دارم و امیدوارم این هدیه ی حقیر مقبول طبع مردم صاحب نظر شود.

آهنگ وبلاگ : ترانه ی "ساقی میخواران" بر اساس ترانه ی  قدیمی آذربایجانی "ساری گلین"  با صدای "ویگن"


نگارش در تاريخ جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ توسط امیرهاتف |

اسلایدر