بسم الله




در طیّ ایام دهه ی اول محرم و عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام چند تا نکته نظرمو جلب کرد  که به اختصار مطرح میکنم تا هم خودم عامل باشم و هم کمی از فضای نوشته های پوچم فاصله بگیرم و هم اینکه ان شاالله مفید دوستان باشه هرچند رفقا از بنده خیلی جلو تر هستن:

 

نکته اول: امام سجاد علیه السلام در وصیتی به امام باقر علیه السلام میفرمایند:

"إیـّـاک والظّلم لمن لا ناصر له علیک غیر الله "

"بر حذر باش از ظلم به کسی که در برابر تو ناصر و یاوری غیر از خدا ندارد"

حجة الاسلام صرّافیان در مورد این عبارت میفرمودن یکی از مصادیق مهم و مغفول این حدیث ظلمهای خانوادگی و از جمله ، ظلم همسرها نسبت به هم هست.

مثلن گاهی مرد ( یازن) به نحوی همسرش رو می آزاره در حالیکه اون زن ( یا مرد) بخاطر حفظ آبروش یا حجب و حیا و یا ... نمیتونه شکایتشو پیش کسی غیر از خدا ببره و مجبوره صبوری پیشه کنه و فقط به خدا شکایتشو ببره. پس باید خیلی حواسمون رو جمع کنیم تا مشمول این حدیث حضرت نشیم.

 

نکته ی دوم: یکی از مطالبی که معمولن در این ایام میشنویم و خودش مصیبتی بزرگ محسوب میشه ، پیراهن ِ کهنه طلبیدن حضرت ثارالله ( و طبق برخی نقلها پیراهنی که مادرشون در نظر گرفته بودن ) قبل از رفتنشون به جنگ هستش که گاه اینطور هم گفته میشه که از حضرت چرائی ش هم پرسیده شده و حضرت فرمودن بخاطر اینکه بدنم بعد از مرگم عریان نمونه .

وقتی این حکایت رو کنار وصیت حضرت زهرا سلام الله علیها مبنی بر اینکه جنازه شون رو درتابوت بگذارن و تشییع کنن تا نامحرمی برجستگیهای بدنشون رو نبینه ( با علم به اینکه شب دفن میشن ) قرار دادم به حساسیت شدید اهل بیت نسبت به مقوله ی حجاب بیش از قبل متوجه شدم. و نکته اینکه این مطلب اصلن اختصاصی به بانوان نداره همونطور که پیرهن کهنه طلبیدن اباعبدالله اینو نشون میده.

چیزی که متاسفانه این روزها به شدت داره قبحش شکسته میشه و بعد از حجاب بانوان ، حجاب آقایون هم به شدت متلاشی شده.

 

نکته ی سوم : هممون شنیدیم حضرت اباعبدالله شب عاشورا رو از سپاه کفر مهلت گرفت تا بتونه به نماز و قرآن و مناجات بپردازه ، حجة الاسلام روح نقل میکردن که :

" دوست طلبه و فاضلی دارم ، ازش پرسیدم اگه بدونی امشب شب آخر عمرته چه میکنی؟؟!

گفت که: تمام کتاب دفترا رو میبندم و  میشینم یک دل سیر برای امام حسین علیه السلام گریه میکنم...."

 


 

خداوند مارو از عاملین به فرمایشات ائمه و بزرگان دین قرار بده

از دعای خیرتون محروم نفرمائید

یاحق

 

 

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ توسط امیرهاتف |

بسم الله



 

ظهرگاه ، ظهر یک روز پائیزی، خسته از خودم ، رو به بیرون شدن از خویش ، در پی پنجره ای ، از خانه بیرون زدم

مقصدم ، کتابفروشی بود و نیــّـتم گشتن و خریدن

در یک ظهر پائیزی ، تنها ، تنهای تنها ، چنان بسیاری از ایام و روزگارانم

تنها و شبح وار در میان کتابها ساری شدم .

هدیه ای برای دوستی خریدم  و کتابی برای خودم. از قبل به هدیه اش اندیشیده بودم ، همیشه سعی کرده ام به هدیه هایی که میدهم فکر کنم هرچند گه گاه انتخابهایم در عنوان کتابها اشتباه بوده  اما از اینکه بی تأمل هدیه ای بدهم یا بگیرم ناراحت میشوم.

هنوز تشنه بودم

تشنه ی گشتن و گشتن در سایه ی تنهائی ام

دنبال دفترشعری از شاعری جوان ، در خیابانها به گشتن پرداختم تا گذرم به کافه کتاب آفتاب افتاد.

اینجا هم نداشتش، وقتی خواستم خارج بشوم، خسته از یک خلأ تلخ ، یک بی وزنی آزاردهنده ،شوق نشستنم گرفت. در میانه ی انبوه دوستانم، تنها دوستان همیشگی این ایامم ـ کتابها ـ نشستم

کافه کتاب آفتاب ، واقع در بازارچه ی کتاب"سرای اهل قلم" در خیابان دانشگاه مشهد

به نوشیدنی ای گرم خودم را مهمان کرده ام و داستانی کوتاه از مندنی پور در زیر نوای کاروان استاد بنان میخوانم

داستان حیرانی و سرگردانی سربازی  در گوراب که در نهایت....

چه هارمونی عجیبی شد: سربازی در کافه مشغول خواندن سربازی دیگر و شنیدن آوایی که در پادگان آموخته و خوانده بود

گویی اینجا همه چیز دست به دست هم داده  تا پذیرای این سرباز باشد.

حال غریبی ست. دوست دارم ساعتها بنشینم و تنهائی ام را ورق بزنم.

چند دختر جوان و پسرکی پشت سرم نشسته اند و گپ میزنند و گاه صدای خنده های بلندشان به گوش میرسد

حوصله ی شنیدن حرفهایشان را ندارم. حوصله ی شنیدن هیچ چیزی را ندارم.

اصلن دلم نمیخواهد بشنوم

اصلن نیامده ام که بشنوم

" نداجان نباید این کارو میکردی...سعیده جان از اول با فلانی نباید.... نیما ...و...و...."

نه

نمیخواهم بشنوم

حوصله شان را ندارم

دوست دارم بنشینم

باید بنشینم

باید بخوانم

و در زیر نوای کاروان بنان زمزمه کنم:

همه شب نالم چون نی

که غمی دارم که غمی دارم

.

.

 

نه حبیبی تا با او غم دل گویم

نه امیدی در خاطر که تورا جویم

.

.

.

تنها ماندم....تنها رفتی




یادداشتی در سوم آبان ماه در کافه کتاب آفتاب

**  عنوان مطلب از بیتی از مهدی فرجی:

در خودم هرچه فرو رفتم و ماندم کافی ست

رو به بیرون شدن از خویش دری میخواهم

میخانه ی بی خواب صفحه 83


نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ توسط امیرهاتف |

اسلایدر