دودش به سر درآمد و از پای درفتاد
مجنون3 ز جام طلعت لیلی4 چو مست شد
فارغ ز مادر و پدر و سیم و زر فتاد
رامین5 چو اختیار غم عشق ویس6 کرد
یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد
وامق7 چو کارش از غم عذرا8 به جان رسید
کارش مدام با غم و آه سحر فتاد
زین گونه صد هزار کس از پیر و از جوان
مست از شراب عشق چو من بیخبر فتاد
بسیار کس شدند اسیر کمند عشق
تنها نه از برای من این شور و شر فتاد
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد
بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق
مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد
"سعدی" ز خلق چند نهان راز دل کنی
چون ماجرای عشق تو یک یک به درفتاد
ـــــ 1و3و5و7 نام عشّاق افسانه ای
ـــــ 2و4و6و8 نام معشوق های افسانه ای
ـــ بعد از دوتا متن طویل دوباره هوای شعر در سرم فتاد و غزلی از سعدی که آنکه باید داند ، داند ، انتخاب کردم.