تبليغاتX
گِل کوزه گران
بسم الله الرّحمن الرّحیم






ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت توسط امیر هاتف

بسم الله الرحمن الرحیم




امروز روز خاصی باید باشد برایم،اما نیست.

امروز سومین روز از ماه مهر ماه است،در 25 سال پیش چنین روزی ...

صادقانه باید بگویم که در چند سال اخیر هیچگاه از این روز احساس شعف خاصی نداشتم.

سال گذشته در همین وبلاگ نوشتم آنچه که باید بنویسم که این روز را چه مناسبتی است با جشن بودن و چه ارتباطیست با شادی؟؟؟




چند هفته ی پیش با دوستی در حرم در گفتگو بودیم و از بیهودگی نوشتن در وبلاگها میگفتیم،میگفتیم که فیس بوک و توییتر در اختیار آنان است و وبلاگ نیز در اختیار اینان

نه آنان را به اینان راهیست و نه اینان را به آنان

پس چه بیهوده کاریست نوشتن در اینجا



کلام آخر

از بسیاری در این جا باید تشکر کنم که توان نام بردنشان نیست

از بسیاری وبلاگها آموختم و از تذکرات برخی وبلاگ نویسان بهره مند شدم که اگر ترس فراموشی برخی نامها نبود نامشان را میبردم.

از آنان سپاسگزارم

و از همه عذرخواهم



خـُــرّم آن روز کـزیـن مـنـــــزل ویـران بـروم

راحـت جـان طـلـبــم و ز پـی جـانـان بـروم

گـر چه دانـم که به جایی نـبـرد راه غـریـب

مـن بـه بـوی سـر آن زلـف پـریـشـان بـروم

دلـم از وحـشـت زنـدان سـکـنــدر بـگـرفـت

رخـت بـر بـنـدم تـا مـُلـک سـُلـَیـْمـان بـروم

چون صـبـا بـا تـن بـیـمـار و دل بـی طـاقـت

بـه هــواداری آن ســـــــرو خـرامــان بــروم

در ره او چـو قـلـم گـر بـه سـرم بـایـد رفـت

بـا دل زخـم کـش و دیـــده‌ی گـریـان بـروم

نـذر کـردم گـر ازیـن غـــم بـه در آیـم روزی

تـا در مـیـکـــده شـادان و غـزلـخـوان بـروم

بـه هــــواداری او ذرّه صـفـت رقـص کـنــان

تـا لـب چشمه‌ی خورشید درخشان بـروم

تـازیـان را غـم احـوال گـران‌بـاران نـیـسـت

پـارسایان مـددی! تا خوش و خندان بـروم

ور چو حـافــظ ز بـیـابـان نـبـرم ره بـیـرون

هـمــــره کـوکـبــــه‌ی آصــف دوران بــروم


پاینده باشید

یاحق





+ نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت توسط امیر هاتف

بسم الله



...

مدینه است اینجا

تاریخ است اینجا

درس است،زندگیست

...

ودر کوچه هایی که اکنون هیچ از آن نمانده است تاریخ را مینگری

کلاسهای درس موالی (ع) را

خیانتهای خائنین را

ویاد آن شب میافتی،شبی که بی اذن در بیت صادق (ع) شدند،یاد آن شب که او را بی دستار،پابرهنه،بر لخت مرکبی سوار کردند تا سوی کفر برند

یادآن شب می افتی و از آن شب ،به شبی میروی که مادری رنجور ومجروح ، سوارمرکب،همره علی (ع)،برای احیای دین نبی (ص)...

و تو اینها را باید ببینی

و باید بشنوی آنچه که گفتند:"که دیرآمدی"

وآنکه که گفته"شراب نوش کن یابن رسول الله"

...

وآه ای مدینه،چقدر دلم تنگ است از تو،کاش میتوانستم محوت کنم

اما

تو باید باشی،باید باشی،تا آمدگان و رفتگان دانند و بینند و شنوند

تاریخ را،حقیقت را

و یابند "صراط"را




پس نوشت:

این فرازی بود از دلنوشته های اندکم از سفری که از سر  گذراندم


+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت توسط امیر هاتف |

بسم الله



بارخ نیکوی تو افسانه ای خورشید و ماه

با قد دلجوی تو سرو و صنوبر را چه راه؟

دیده سرمست جمالت گشت و دل مات جلال

حیرت اندر حیرت آمد ،کان چه وجه و کاین چه جاه؟

در فراقم نیستم گر در وصالم پس چرا,

میگدازم همچو شمع و مینوازم ساز آه؟

پیر دانای من آن نیکو نهاد پاک بین

گفت روزی نکته ی نغزی به من در صبحگاه

یا برو معبود دیگر گیر با این بندگیت

یا بیا و توبه کن زین رسم و آئین تباه

گام اول در ره جانانه باشد ای پسر

ترک خود کامی و آنگه ترک کلّ ما سواه

هیچ دانی دم به دم آید ندای پیک دوست

نا امیدی ره ندارد هیچ در این بارگاه

من نه از خود ره ببردم تا به سر حدّ قدم

بلکه از سر تا قدم بودی همه لطف اله

یک صباحی با طهارت آی اندر کوی دوست

هر چه میپرسی بپرس و هرچه میخواهی بخواه

در ره معشوق باید کوه  بودن در ثبات

نی که هر بادی به بازی گیردت چون برگ کاه


نجم دارد پرتویی از مهر ختم اولیا

"قائم آل محمد"پیشوای دین پناه




شعر از حضرت آیت الله علامه حسن زاده آملی حفظه الله

ـــ اردوستان و خوانندها میخوام صلوات و یا حمدی برای سلامتی ایشون اهدا کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت توسط امیر هاتف |

بسم الله


چه غمی بر دل تنگم بنشسته است زمانی

که نه راحت بگذارد نه دمی حال و مجالی

بُرده از دل همـه آرام،همـه صبــر و شکیبـم

که دل زار و نـــزارم همه درآه و فغـــــانی

دلم از غـم به فغــانی،نغمه ی سوز و نوایی

هر دم از دل بسراید،نغمه ی سوز نهانی

شده از غـــم به کمـانی مَثَــلِ قـــامت زارم

چه کمــانی که ندارد اثر از تیــر و سنانی

ز بس از غــم بکشیدم،شده فرسوده کمانم

که قریب است که بگرددنصفه ازبار گرانی

دلم ازغم بشکسته است،نه طبیبی نه حبیبی

که بپـرسـم ز دوایی،مرهــم راز نهـــانی

نشنود غصه ی دل را به جز از دلبر تنها

که غمم از بر او شد به سر لطف نهانی



اردیبهشت 1387
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت توسط امیر هاتف |


با قلم مي‌گويم:

       - اي همزاد، اي همراه،

                      اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي

              دست‌خوش؛

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟



شعر از مرحوم فریدون مشیری
در ادامه مطلب هم یک شعر دیگه از ایشون قرار دادم

یک تذکر جالبی در یکی از وبلاگها در مورد رسم الخط "إن شاءالله " دیدم،توصیه میکنم بخونین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت توسط امیر هاتف |

بسم الله الرحمن الرحیم



یكى از دوستان چنين نقل مى‏كرد كه: "در ماشين نشسته و مشرّف به كربلاى معلّى مى‏شدم، سفر من از ايران بود. در نزديكى صندلى من جوانى ريش تراشيده و فرنگى مآب نشسته بود لهذا سخنى بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداى اين جوان دفعتا به زارى و گريه بلند شد. بسيار تعجّب كردم، پرسيدم سبب گريه چيست؟ گفت: پس اگر به شما نگويم به چه شخصى بگويم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران كودكى تربيت من طورى بود كه لامذهب بار آمده و طبيعى بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبّتى به مردم ديندار احساس مى‏كردم خواه مسلمان باشند يا مسيحى يا يهودى.

شبى در محفل دوستان كه بسيارى بهائى بودند حاضر شدم و تا ساعتى چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زمانى در خود احساس شرمندگى نمودم و از افعال خودم خيلى بدم آمد ناچار از اطاق خارج شده به طبقه فوقانى رفتم و در آنجا تنها مدّتى گريه كردم و چنين گفتم: اى آنكه اگر خدائى هست آن خدا توئى، مرا درياب. پس از لحظه‏اى به پائين آمدم. شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداى آن شب به اتّفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براى مأموريّت فنّى خود عازم مسافرت به مقصدى بوديم، ناگهان ديدم از دور سيّدى نورانى نزديك من آمده به من سلام نمود و فرمود: با شما كارى دارم، وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم. اتّفاقا پس از رفتن او بعضى گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بى‏اعتنائى جواب سلام او را دادى؟ چون وقتى كه آن سيّد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجى دارد و براى اين منظور اينجا پيش من آمده است. از روى تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملا تطبيق با همان وقت معهود مى‏نمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتى چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كنى، من با خود گفتم بنا بر اين نمى‏توانم ديگر به ديدن اين سيّد بروم. فردا چون وقت كار محوّله رئيس قطار نزديك مى‏شد در خود احساس كسالت كردم و كم‏ كم تب شديدى روى نموده به قسمى كه بسترى شدم به طورى كه طبيب براى من آوردند و طبعا از رفتن براى مأموريّتى كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم.

 پس از آنكه فرستاده رئيس قطار از نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادى برگشت كاملا خوب و سرحال خود را ديدم، دانستم بايد در اين ميان سرّى باشد، از اين روى برخاسته به منزل آن سيّد رفتم، به مجرّد آنكه نزد او نشستم فورا يك دوره اصول اعتقاديّه با برهان و دليل براى من گفت به طورى كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتى به من داده فرمود: فردا نيز بيا، چند روزى همچنان نزد او رفتم. هنگامى كه پيش روى او مى‏نشستم آنچه از امور واقعه روى داده بود براى من بدون ذرّه‏اى كم و بيش حكايت مى‏نمود و از افعال و نيّات شخصى من كه احدى جز من بر آنها اطّلاع نداشت بيان مى‏نمود.

مدّتى گذشت تا اينكه شبى از روى ناچارى در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قمارى بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فورا فرمود: آيا حيا و شرم ننمودى كه اين گناه كبيره موبقه را انجام دادى؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم: غلط كردم، توبه كردم، فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما، و سپس دستوراتى ديگر فرمود. خلاصه به طور كلّى رشته كارم را عوض كرد و برنامه زندگى مرا تغيير داد. چون اين قضيّه در زنجان اتّفاق افتاد و بعدا خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضى از علماء را در طهران زيارت كنم و بالأخره مأمور شدم كه براى زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم. اين سفر، سفرى است كه به امر آن سيّد بزرگوار مى‏نمايم.

دوست ما گفت: در نزديكى‏هاى عراق دوباره ديدم ناگهان صداى او به گريه بلند شد، سبب را پرسيدم گفت:

الآن وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبد الله عليه السّلام به من خير مقدم فرمودند.

منظور آنكه اگر كسى واقعا از روى صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداى خود طلب نمايد موفّق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شكّ داشته باشد.




 پس نوشت:

در ادامه حضرت علامه اشاره میکنند که اون سید بزرگوار حضرت آیت الله زنجانی(ره) پدر حضرت ایت الله سید عزالدین حسینی زنجانی که هم اکنون ساکن مشهد هستن بوده است

از بیانات مرحوم حضرت علامه طباطبایی (ره)بقلم شاگرد ایشان،حضرت علامه طهرانی(ره)

رساله ی لبّ اللّباب ،تالیف علامه طهرانی(ره)،صفحات 90 تا 93

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت توسط امیر هاتف |

بسم الله الرحمن الرحیم




دیشب با عزیزی صحبت از خود سازی شد و اون از عزمش برای این کار گفت.

نکته ای به ذهن ناقصم رسید که گفتم همینو یه مطلب جدید بذارم.

اونم اینکه یکی از مهمترین ابزارها برای خودسازی ادعیه هستش.

البته منظورم این نیست که بشینیم  ادعیه رو فقط  از رو بخونیم.

بلکه منظورم اینه که نگاه خوندنمون رو عوض کنیم و بشینیم پای درس دعا.

یعنی حتی از اینکه فقط بخونیم و در حالت خوبش نگاهی به معنای اونا داشته باشیم هم بالاتر بریم.

ماها معمولا وقتی دعا میخونیم ، فقط یه سری خواسته ها رو گمون میکنیم داریم مطرح میکنیم،اما چه خوبه دعا رو با نگاه یک کلاس درس بخونیم.

دعاها معمولا حاوی دقیق ترین نکات علمی هستن که ما معمولا ازش غافل میشیم که اگه بتونیم موقع خوندن به اونا توجه کنیم خیلی خوبه.

مخصوصا این ضعف رو بین افراد تحصیلکرده زیاد میبینم که یا با ادعیه (غیر از ادعیه ی معروف)ارتباطی ندارن و یا اگرم دارم در حد اشک و عادت و ... هست در حالیکه واقعا این دعاها مطالب علمی دقیقی دارن.

یادمه چند سال پیش یه بنده خدایی به یکی از دوستام میگفت که این زیارت امین الله تمام مراحل سیر انسان و تمام مراحل تکامل انسان و مسیری که باید طی کنه و چیزایی که باهاشون روبرو میشه در مسیر رو با خودش داره،دوستم با تعجب میپرسید همین دعای دوصفحه ای؟؟!!

خب اره،مثلا در این دعا بعد از درخواست اطمینان و رضا سه مطلب خواسته میشه:

صبر

شکر

ذکر

کمی دقت کنیم میبینیم انسان در مسیر کمال ومحبت خدا این سه تا مرحله رو به ترتیب طی میکنه،یعنی اول اگر بلایی بهش نازل بشه،چون میدونه از جانب کجاست،صبر پیشه میکنه

بعد که از این مرحله میگذر اون بلا رو نعمت میبنیه و شکر گزارش میشه

بعد که پا رو از این بالاتر میگذاره اون بلا رو نعمت خاص میبینه و اونو همه جا یاد آور میشه چنان که مثلا یک چیز فراوانی نصیبش شده ،البته اینارو روی کاغذ گفتن آسونه که بلا رو نعمت ببینیم.

پس میبینم چه دقیق این مراحل سه گانه معرفی و خواسته میشه.


خوبه در این ماه مبارک کمی با دید علمی به قرآن و ادعیه توجه کنیم که واقعا برگترین کلاس توحید و انسان شناسی و... هستش.

مثلا مرحوم آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی(ره) از یک فراز دو خطی از مناجات شعبانیه  در کتاب " لقاءالله " چنان مطالب عمیقی استخراج میکنن که بزرگترین مجتهدین هم چه بسا در فهمش بمونن.

وروی همین حساب هست که برخی از بزرگان بارها تاکید کردن که باید ادعیه،مثل صحیفه ی سجادیه و... ، جزء کتابای درسی حوزه قرار بگیره.




اللهمّ فـــــــــــَاجعل نَفسی ...


صابِرَةً عَلی نُزولِ بَلائک ،

شاکِـــرَةً لِفَواضِلِ نَعمائک ،

ذاکِـــــَرةً لِسَوابِقِ آلائک


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت توسط امیر هاتف |